ما هم لخت می‌شویم!


در راستای اقدام تحسین‌برانگیز علیا ماجده و گلشیفته‌ی عزیز، و برای حمایت از این قشر صلح‌دوست و تابوشکن، هم‌چنین بیان اعتراض نمادین به دیکتاتور و ظالم و خائن و کافر و منافق و جاسوس و تروریست، ما هم لخت می‌شویم!

اوووووووووه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه! چه آمار بازدیدی! چه‌خبره؟! مگه تا حالا آدم ندیدی؟! شاید فکر می‌کنید تن من با تن شما فرق داره؟ مگه تن من بهتر از تن یک هنرپیشه‌ی پورنو می‌تونه باشه؟ پس چرا این‌قدر دست‌پاچه شدی، کلیک کردی، هزارویک فکروخیال کردی! تا صفحه لود شد بدون خواندن متن دنبال عکس گشتی و پیدا که نکردی زیر لب ناسزا گفتی!

آره من لخت شدم. تو هم لخت شدی! من و تو سال‌هاست برهنه شده‌ایم فقط خودمان خبر نداریم! مالخت شده‌ایم با تثبیت قیمتی که هر روز بالا می‌رود! با پولی که هر شب بی‌ارزش‌تر می‌شود، در جامعه‌ای که برنامه‌ریزی در آن بی‌معنی‌ست! حسرت قلک بچگی به‌سرم زده. می‌توانستی پول‌هایت را جمع کنی دوچرخه بخری، عروسک، ثوپ، سینما ... . عریان و سرگشته در دنیایی که از تو نپرسیده با تو وارد جنگ می‌شوند، غارت می‌کنند هرچه که به آن می‌بالیدی؛ حتی دوستت را! وقتی که برهنه شده‌بود با افکار رنگی!

چادر می‌پوشی، پوشیه می‌زنی، دست‌کش دست می‌کنی و اما نمی‌دانی که تو هم شاید برهنه شده‌ای! چتری‌هایم را از مقنعه بیرون می‌گذارم و نمی‌دانم که کار بیشتر از این‌ها خراب است! من لباس آن‌چنانی خریده‌ام تا 48‌ام در پارتی حسینی شرکت کنم و تو را شناختم وقتی که فقط چشم‌هایت دیده می‌شد و پشت ماشینی که چند برابر خانه‌ی ما بود، بچه‌ات را به مدرسه می‌بردی. پول داری و نذر می‌کنی و سفره می‌اندازی و اطعام می‌کنی و نمی‌دانم چرا وقتی آمدی تا عروسیم را تبریک بگویی یک شاخه گل هم نداشتی!

حالا که برای هم مانده‌ایم، کاش دنبال دیدن تن برهنه‌ی این‌وآن نباشیم. لباس هم باشیم. شاید او با افکاری پوشیده‌ است که این‌گونه محکم باورهایش را فریاد می‌زند. ما چه فکری داریم؟ چه عمل می کنیم؟ یا تنها حرف می‌زنیم؟ حرف‌های زیبا. حرف‌های رنگی. حرف‌هایی که تحسینمان کنند، پدر و مادر، دوستان، رییس و ...

دیرزمانی‌ست که زود به دستانت عادت کرده‌ام!


چندسالی‌ست خورشید زندگی‌ام طلوع کرده! شب ندارد این ماجرا! یلدا کدام است؟! زمستان چیست؟!

سلام. راهنمایی آن وقت‌ها و دبستان این زمان که بودیم هرجا اسم دانشمندی، سیاست‌مداری، هنرمندی را می‌شنیدیم،هم‌سن اجداد ما بود و نهایت پدربزگ‌. بزرگ‌تر که شدیم سیاست‌مدار و هنرمند و دانشمند کشور شد هم‌سن پدرمان و مطمئن شدیم روزی می‌شود هم‌سن‌وسال ما و این یعنی مامی‌شویم  وارث این کشور و آب‌وخاک و فرهنگ چندهزارساله.

 آفریدن از هر نوع، نوشتن، ساختن و طرح‌زدن، جدال انسان است با خویشتن. سفر به کنج‌کنج افکار و احساسات؛ و در این تقابل است که شاید نوعی از شجاعت ظهور می‌کند. تمام ماجرای ننوشتن من هم سرهمین موضوع بود؛ ترس! ترس رو‌به‌رو شدن با این‌که چیزی آماده‌نکردم برای دردست‌گرفتن مسئولیتی که یک عمر به‌خاطرش از همه انتقاد می‌کردم! چه قرار است آید این مملکت شود از این جابه‌جایی! جوابم چیست برای مثل خودم وقتی فردا کالبد نیمه‌جانی را تحویلش می‌دهم بدون این‌که بداند چگونه احیایش‌کند!

دبیرستان که بودیم امید بود. پشت مجله‌هامان نوشته‌شده‌بود " تو اگر برخیزی، من اگر برخیزم   همه برمی‌خیزند". بزرگ که شدیم دیدیم به این آسانی‌ها نیست! جواب سوال‌هایت سکوت است! عادت می‌کنی به بی‌تفاوتی، به تظاهر! گلویم بادکرده از حرف‌های کوچک! چیزی به‌دست نیاورده‌ام از این سکوت! دغدغه ندارد خط ننوشته و حرف‌نزده! دستم را بگیر، دستم را بگیر تا بلند شوم، دیرزمانی‌ست منتظرت بوده‌ام.

دوپینگ عشق

                                          salvador-dal-person-at-the-window

"بهش گفتم اگه به ماه نگاه کنی می‌تونی کسی رو که دوست داری ببینی. نمی‌دونم چی دیده که ساعت‌هاست پای پنجره‌ست!!! "                         

 

ازم پرسیدید چرا رفتم، چرا دیگه ننوشتم؛ حالا بگید چرا برگشتم؟! چرا دوباره می‌خوام بنویسم؟!

سلام. راستش دیشب می‌خواستم برم معتادشم. نه ... صبر کنید ... بابا بی‌خیال... مشکل ندارم! هیچی نشده! نه شوهرم سرم هبو آورده، نه زیر سرش بلند شدن، نه بهم بی‌محلی کرده، نه بابام کتکم زده، نه به‌زور می‌خوان شوهرم بدن (آره اینو گفتم بدونید من هنوز مجردم )، نه مامان و بابام طلاق گرفتن، نه رفیق ناباب داشتم، نه ورشکست شدم!

فقط، فقط می‌خواستم یکم تریپ روشن‌فکری بیام! می‌خواستم برم خلصه و خلاص‌شم و بشم ویرجینیا وولف، بشم شارلوت برونته، جی کی رولینگ، یا حتی فهیمه رحیمی! بعد یک داستان بنویسم ببینم می‌تونم مثل قدیما اشک کسی رو دربیارم؟! ببینم می‌تونم تو داستان بهت بگم "دوستت دارم" و باور کنی؟! ببینم می تونم یک داستان بنویسم که آخرش پای سفره ی عقد به هم برسیم؟! خوشبخت بشیم؟!

می‌خواستم شعر بگم، شاعرشم، طاهره صفارزاده که نه، پروین اعتصامی بشم، فروغ فرخزاد، مریم حیدرزاده!؛ بعد بایستم مقابلت، زل بزنم به چشمات، لبخند بزنم؛ شاید منو بشناسی!

 

The Return 0f The Angel

                  


سلام سلام سلام من برگشتم. بالاخره تموم شد. چی؟ ماهواره‌ی امید؟! نه‌بابا اون رو که چند ماه قبل تموم کردم دادم دست احمدی‌نژاد پرتاب کنه؛ طرح خرسندسازی مامان و بابا تموم شد. یعنی چی؟! یعنی این‌که ما نشسته بودیم تو اتاق و در اتاق رو بسته‌بودیم و عین ملاها یه میز گذاشته‌بودیم جلومون و مثلا درس می‌خوندیم! ولی از اون‌جایی که شما خوب منو می‌شناسید و می‌دونید نمی‌تونم بیشتر از ۱۱ ثانیه یک جا بشینم پس بدونید که زیر میز خبرهایی بوده! چی؟! استغفرا...! روم به دیوار مگه تا حالا از این میز ملایی‌ها ندیدید؟! زیر اونا یک نفر هم جا نمی‌شه چه برسه به دو نفر! خواهشا برچسب نزنید!

پس اون زیر چه خبر بوده؟! نمی‌گم تو کفِش بمونید!

ولی واقعا از تمام رفقا که تو این مدت جویای حال ما می‌شدن سپاسگزارم. راستش وقتی بعد از مدت‌ها به این‌جا سرزدم و محبت دوستان رو دیدم شرمنده شدم. ولی خوب کاریش نمی‌شه کرد؛ اینا تازه غیبت صغری‌ست! دارم آمادتون می‌کنم واسه کبری!

حالا چی شد نتیجه‌ی این همه درس خوندن؟ هیچی. ساعت ۷:۱۵ دانشکده الهیات نشسته‌بودم چون گفته‌بودن ۷:۳۰ در حوزه بسته می‌شه! بگذریم که ۸:۳۰ شروع شد و ۴:۳۰ هم زمان آزمون بود. چشمتون روز بد نبینه؛ بعد از ۵:۳۰ سروکله زدن با سوالات فضایی، می‌خواستم با سری سربلند و دلی پرامید از روی صندلی بلندشم که اگر حکم به شایسته سالاری باشه بی‌شک من و ایضا امثال بنده قبولن، که دیدم ای دل غافل هر کار می‌کنم گردن و ستون فقراتم صاف نمی‌شه! به‌ناچار با همان حالت محجوب‌به‌حیا از جای خاسته و فهمیدم عدالت جز با اصلاحات به‌دست نمی‌آید! تکبیر.

عزیزم یلداست!

                                       

"و هم‌واره این‌گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه‌ی جدایی درنمی‌یابد."                                خلیل جبران

 

چه خوب شد ما عقد رسمی نکردیم وگرنه شما مجبور بودید امشب با یک ماشین ظرف‌شویی‌ای، بخارشویی، غذاسازی، مایکروفری، چه می‌دونم وا... از همین آت‌وآشغالا که واسه شب چله می‌برن، بیاین خونه‌ی ما! از اون‌جایی هم که تو خیلی خاطرمو می‌خوای کلاغا خبر آوردن می‌خوای واسم مینیاتور بخری! به‌خدا من راضی به زحمتت نیستم. تازه با سرویس بلریانی، طلا سفیدی، همین اول بگم من از زردش بدم می‌یاد، می‌خواد ۱۸ عیار باشه می‌خواد ۱۸۰! با پالتو و چکمه و پایه گل و سبد میوه! تو هم که هنوز داری درس می‌خونی، همه‌ی خرجش می‌افتاد گردن بابا و مامان!

هرچی فکر می‌کنم می‌بینم بهتر که تو و خانوادت نیومدید خواستگاری! اگر میومدید من باید دوری تو رو وقتی می‌رفتی سربازی تحمل می‌کردم. تنها، دل‌تنگ، چشم‌انتظار پشت پنجره تا کی بتونی مرخصی بگیری و بریم با هم عکس یادگاری بندازیم! یا هر شب پای سجاده می‌شستم و خدا خدا می کردم که زبونم لال نکنه یه‌وقت اشرار هوس کنن و تو رو گروگان بگیرن! واقعا خدا به من رحم کرد.

مطمئنم هر چی صلاح باشه همون اتفاق میوفته ولی چه خوب شد من و تو اصلا با هم آشنا نشدیم! چون ممکن بود من تو رو ببینم و از اون روز به بعد سرگشته‌ی کوچه و خیابون بشم! شنیدم تو به‌قدری خوبی که هر کی می‌بینت عاشقت می‌شه! حال عاشقا رو هم که می‌دونی؟! خواب‌وخوراک ندارن! منم که شکمو طاقت گرسنگی رو نداشتم! راستی تا حالا عاشق شدی؟

خلاصه که عزیز دلم یلداست. حافظ را که باز کردی فالی بگیر و بپرس کی قرار است به دیدارم بیایی؟!

لطفا بدون کادو وارد نشوید! "به مناسبت دومین سال‌گشت این وبلاگ"

                             


"هیچ‌وقت به قصه‌های دیووپری اعتماد نکنید. هر قصه‌ای که با جمله‌ی "و از آن به بعد تا آخر عمر با خوشبختی زندگی کردند"تمام بشود، چرند است. هیچ پایان خوشی وجود ندارد.آخر هیچ قصه‌ای، نقطه نیست. زندگی ادامه دارد. فقط باید با مسایل کنار بیایید. به صفحه بعد بروید، فصل دیگری را شروع کنید، ببینید که این قصه‌ دیگر برایتان چه دارد، و دعا کنید که این چیزها زیادی دردناک نباشند- حتی اگر با همه‌ی وجودتان و از ته قلب می‌دانید که به احتمال زیاد، آن‌ها بدترین چیزها خواهندبود."

                                     فاجعه اسلاتر – دارن شان


روز اول که تصمیم گرفتم این‌جا رو برپا کنم، خاطرم نیست چه حسی داشتم، هرچه بود دلتنگی بود. این رو خوب یادم هست! می‌خواستم خودم باشم. آدرس این‌جا رو به کسی ندادم تا نکند زمانی "حرفی بزنم که دل کسی بلرزد و خطی بنویسم که آزار دهد کسی را" اما نمی‌دونم کم‌کم چی‌شد که یه روز دیدم خواجه حافظ شیراز هم نظر داده!

در این مدت خیلی چیزها یادگرفتم و با خیلی‌ها آشنا شدم. مثلا با موضوع "عدد دانبار و گروه دوستی" با جناب وحیدی آشنا شدم و فهمیدم دنیا چه‌قدر کوچیکه! (استاد باید از google alarm تشکر کنم که به شما خبر داد. بالاخره نیومدید دانشگاه ما یک کنفرانس مشترک برگزار کنیم)

درمورد ازدواج پسرداییم نوشتم و پردردسرترین مطلب وبلاگ شد! -نیمه‌ی گم‌شده- هنوز هم دارم واسش حساب پس‌می‌دم و همین مطلب چند خطی باعث شد بعضی‌ها بعضی حرف‌ها رو باتاخیر بگن! امیر جان اگه یه روز از این‌ورا رد شدی بدون تو همیشه واسه ما عزیزی، بهترین تصمیم‌ها رو گرفتی و مطمئنم بازم می‌گیری.

راستی داداش آقای داماد حساب‌کتاب ما هنوز سرجاشه، حالا آن‌لاین بلوتوث می‌کنید! (تولد دخمل گلتون هم مبارک)

یا یکی از پرطرف‌دارترین مطالب رو وقتی نوشتم که واقعا ناراحت بودم- واگویه‌های یک روز تب‌دار- و فهمیدم دنیا باما و بی‌ما می‌گرده!

خلاصه که جاداره از تمام عزیزانی که در این دو سال من رو تنها نگذاشتن تشکر کنم. از نیکو و پریسای عزیز دوست‌های دنیای واقعی و مجازیم! از الهام خوبم که همیشه نوشته‌ها رو می‌خوند ولی نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت بلاگ‌فا باهاش سرسازگاری نداشت و نمی‌تونست نظر بده! (الهام جونم جات خیلی خالیه. بدون ما هرزمان دستمون به دی‌وی‌دی می‌خوره خانوادگی دعات می‌کنیم) از مهسای گلم که بنا به مسایل امنیتی از نظردادن خودداری می‌کرد! (مهسا جونم شاید منم بیام پیش تو. رفتی مراقب خودت باش) از زهرای مهربونم که قلمش من رو می‌برد به سرگشتگی‌های بارونی دلم! (زهرا جون ان‌شاا... کتاب چاپ کنی هزارتا) از ستاره‌ی خودم که آخر هم این‌جا رو لینک نکرد! (ستاره الان داره دو سال می‌شه تو دنیای واقعی ندیدمت دلم واست یه ذره شده) از مهتاب نازنینم (بابا فامیل می‌خوام ببینمت!) از محبوبه عزیز، هیلدای گلم، افسانه جونم، سحر نازم، مریم نازنینم و همه و همه.

ممنون از عموجونم که هروقت نظر می‌داد می‌نوشت "عموجان ...." (می دونم همیشه هوای منو داری)

ممنون از دکتر محدث عزیز که با خوندن این نوشته‌های شکسته‌بسته‌ من رو شرمنده کردند و چه تو این دیار مجازی، چه تو دیار واقعی کمکشون رو از من دریغ نکردند! (آقای دکتر از حالا دارم واسه دور بعد براتون تبلیغ می‌کنم)

ممنون از همشهری‌های گرامی، جناب کمالی و مازاریان (باور کنید من نمی‌دونم چه‌جوری از طریق وبلاگ من کویتی‌ها از وبلاگ شما سردرآوردن!)

از جناب محمدی با خطاب زیبای بانو! و از ساسان گل و با‌سلیقه‌!

درنهایت باید تشکرکنم از پدرم، مادرم، برادرم، معلم کلاس اولم، مربی پینگ‌پنگم، استاد نقاشیم، سوپر سرکوچمون، شهردار منطقه‌مون، از، از تو که تو این دو سال اومدی خوندی، خندیدی، فکر کردی و ... رفتی!  

دفاع کردیم!

                                   

دیروز بالاخره دفاع کردیم. از کی و چی رو نمی‌دونم. نمی‌دونم از پایان‌نامه‌مون دفاع کردیم، از پروتکل I2C دفاع کردیم یا از شرکت فیلیپس به‌عنوان مخترعش؟! نمی‌دونم شاید هم از راهنمایی‌های استاد راهنمامون، از کیفیت تدریس اساتید دانشگاه، سیستم آموزشی موسسه، کارکرد سازمان سنجش، مدرک کردان، طرح تحول اقتصادی یا از غنی‌سازی اورانیوم دفاع کردیم! شاید هم از جمله‌ی "علم بهتر است از ثروت" و "دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی (زنانی) از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت" دفاع کردیم!

دلم می‌خواست از خودم دفاع کنم! از چیزی که در این چهار سال بودم. از تمام کارهایی که انجام دادم و تمام کارهایی که انجام ندادم. از نمره‌هایی که گرفتم و حق من بود، و از نمره‌هایی که نگرفتم و حق من بود!

دلم می‌خواست از تو دفاع کنم! از تویی که دلت را شکستم. از تویی که با حرف‌هایم قلبت را رنجاندم. از تویی که با رفتارم از خودم دورت کردم. از تویی که قدرت را ندانستم، قدر تو را، قدر دوستی‌مان را!

دلم می‌خواست از احساس دفاع کنم، از مهربانی، از لبخند. از لحظه‌هایی که به یادت بودم و به یادم نبودی. از لحظه‌هایی که به یادم بودی و یادت نکردم! از کارهایی که برای من انجام دادی و من هرگز نفهمیدم. از دعاهایی که برایت کردم و تو هرگز نشنیدی!

می‌خواستم از آرزوهای خاک‌خورده، از امیدهای کورشده، از خواسته‌های ناخواسته، از دل‌بستگی‌های دل‌نبسته دفاع کنم!

می‌خواستم بایستم و از سرنوشت دفاع کنم! از این‌که مرا با تو آشنا کرد و تو را از من دور!

بایستم و از تمام لحظه‌های سکوت فریاد بزنم. از زمانی که گذشت، از عمری که طی شد، از دوستی‌ای که پژمرد، از عشقی که خشکید، از نگاهی که سرد شد، از خاطره‌ای که فراموش شد!

خلاصه که تمام شد. نمی‌دانم شاید هم تازه شروع شد! باید استراحت کنم. به اندازه‌ی چهار سال!

تازه یک خراب‌کاری وحشتناک هم اتفاق افتاد که فهمیدم واقعا به یک استراحت مطلق نیاز دارم!

 


به دنبال یک لقمه نان

                 به دنبال یک لقمه نان

 

به‌سلامتی سه‌شنبه‌ی گذشته امتحان‌های ما هم به‌سررسید. از آن‌جا که ان‌شاا... این آخرین امتحان ما در دوره‌ی کارشناسی بود، به‌محض رسیدن به خونه قلم و کاغذی برداشتم و یک آگهی برای چهارشنبه بازار روزنامه خراسان نوشتم بدین مضمون:

"جوانی هستم جویای کار، بیست‌ودو ساله، مجرد، دارای تحصیلات مهندسی رایانه با گرایش سخت‌افزار از یکی از سرشناس‌ترین دانشگاه‌های کشور، دارای انواع تصدیق‌نامه اعم از MCSE، Linux، Unix، Internet، ICDL، Programming، Micro Contoroler، Digital Circiut Design، خیاطی، آشپزی، سفره‌آرایی،کوبلن‌دوزی، سرمه‌دوزی، نقاشی، خطاطی، شعر، داستان و... از معتبرترین موسسات سطح کشور؛ با توانایی کار با FPGAهای شرکت Xilinx، Motorola، Filips،Canon، Sony، Toshiba و...، ICهای 8051، 8052، 8053، 8054، 8055، 8056 و...، انواع تراشه‌های nmos،pmos ، cmos، dmos،emos ، fmos  و...، شبکه‌های Star، Ring، Bus، Car، Bike و...، انواع ماشین‌های DFA، NFA، MFA، OFA، PFA و... دارای وسیله‌ی نقلیه با گواهی‌نامه‌ی پایه‌ی یک، دو، سه  و مسلط به‌چندین زبان زنده‌ی دنیا... آماده‌ی همکاری با کارخانجات، شرکت‌ها، ادارات، هتل‌ها، مدارس جهت کارهای مهندسی و غیرمهندسی نظیر نگهداری کودک نوپای شما، مادر پیر شما، باغ ‌ویلای شما و گاوصندوق شما."

تا الان که کسی تماس نگرفته ولی خوب کم پیدا می‌شه کسی که از هر انگشتش یک ده‌تایی هنر بچکه! بالاخره همین روزا یکی زنگ می‌زنه. البته خودم هم یه فکرایی کردم. قصد دارم کارآفرینی کنم. مثلا یک کارت تردد محدوده‌ی ترافیک بگیرم و وایستم لب مرز و هرکی خواست وارد محدوده بشه سوار ماشینش بشم و ده قدم بعد بیام پایین و کرایه بگیرم! شاید هم برم سر سعدی DVD حراج کنم دونه‌ای ۳۰۰! یا باغچه‌ی حیاط رو مریم بکارم و ببرم سر سه‌راه خیام بفروشم. شاید اگه یک شریک ِ خوب هم پیدا کنم، همون‌جا یک گل‌فروشی راه بندازم! یا یک مرغ‌عشق رو آموزش بدم و باهاش برم فال‌گیری و چون آینده‌نگری کار کردم بزنم تو خط کف‌بینی و قهوه و نخود! ممکنه یک ماشین ظرف‌شویی بسازم که با الگوریتم Knapsacks پر بشه و با بهینه‌سازی Simulated Annealing در کم‌ترین زمان ظرف‌ها رو بشوره! یا ارتباط بین چند تا شبکه‌ی WiFi و Wimax رو با پروتکل I2C برقرار کنم. یا یک یخچال Programmable بسازم که به‌عنوان ورودی اسم میوه رو بگیره و با روش‌های بیولوژیکی میوه رو تولید کنه! تصمیم داریم با بروبچس یک شرکت بزنیم و اسمش رو بزاریم: PSFN .اگر گفتید این اسم مخفف چیه؟!

برای آخرین‌بار

                            آخرین بار

 

حالا که آمده‌ای  آمدنت اتفاقی نیست  اصلا همه چیز اتفاقی اتفاق می‌افتد

 

دکترا جوابم کردن. می‌گن تا آخر تابستون. شاید به ماه هم نرسه. البته بعضی‌هاشون می‌خوان بهم امیدواری بدن، می‌گن شاید بهار امسال رو هم ببینم، یا حتی به سال هم برسه؛ ولی دیگه خودم هم خسته شدم. دوست دارم هرچه زودتر راحت بشم. حدود چهار سال پیش بود که فهمیدم. اول برام هیجان‌انگیز بود. دلم می‌خواست با همه‌ی اون‌هایی که تا حالا به این بیماری دچار شدن متفاوت باشم. می‌خواستم تا ته این ماجرا رو برم. اما حالا بعد از چهار سال مثل بقیه تمام فکر و ذهنم آینده‌ست! این چند روزی که مونده. چی‌کار کنم؟! چه‌طوری به‌تمام کسایی که شاید آخرین بار باشه می‌بینمشون بگم "دوستشون دارم." چه‌طوری؟!

دلم می‌خواد تمام صحنه‌هایی رو که می‌بینم مثل یک عکس تو ذهنم حک کنم. دلم می‌خواد از مقابل هر کس که رد می‌شم تو چشماش زل بزنم و بگم "سلام، می‌دونی داریم از هم ج د ا می‌شیم؟!" بگم "نمی‌خوای حداقل یک امروز رو وقتی می‌خوایم از کنار هم بگذریم، لبخند بزنیم، سلام کنیم و بگیم "خدا قوت"."

دوست دارم تمام کارهایی رو که حسرت انجام دادنشون رو دلم مونده تو این چند روز انجام بدم. مثلا... مثلا کفش‌هامو دربیارم و پاهامو بزارم تو حوض دانشگاه! یا یک توپ بسکتبال بردارم و وسط حیاط بازی کنم! یا وقتی استاد داره درس می‌ده، یک قیچی بردارم و موهای دم‌کفتری و دم‌اسبی پسرا رو ببرم  

هنوز کسی نتونسته دوا درمونی برای این درد پیدا کنه، حتی نمی‌دونن که مسری هست یا نه! اما من فکر می‌کنم داره اپیدمی می‌شه. نشونه‌هاش رو تو نگاه تک‌تک بچه‌ها می‌تونم ببینم. هیچ‌کی نمی‌خواد ازش حرف بزنه، اما افسردگی، اضطراب، ترس از دور شدن و تنها شدن رو می‌شه بین همه احساس کرد! فکر می‌کنم همه‌مون دچار این سندرم شدیم؛ سندرم ترم آخر !   

مدیریت امریکایی

                                 بازم می خوام

 

مدیران امریکایی برای ثروت مادی اهمیت زیادی قائلند، ولی مردم برخی از فرهنگ‌ها برای ثروت مادی اهمیت زیادی قائل نیستند. در ایالات متحده‌ امریکا تعداد مدیرانی که دارای حقوق بسیار بالا هستند و شرکت‌هایی که در زمره‌ی بزرگترین‌ها قرار می‌گیرند، زیاد است. در ایالات متحده‌ امریکا این دیدگاه وجود دارد که "هرچه بیشتر بهتر" و "هرچه بزرگ‌تر بهتر"، ولی این دیدگاه در همه‌جا یا در همه‌ی کشورها وجود ندارد.  

یادش بخیر.  سال‌های دبیرستان بین بچه‌ها نظریه‌ای به‌سبک مدیران امریکایی حاکم بود که "بزرگ بکن، که بزرگ می‌کنن" بله، در آن ایام پرشروشور خوراکی ِ هر کس جزء اموال بیت‌المال به‌حساب می‌آمد و به‌محض رویت نیست می‌شد. خوب بنده‌ی خدا هم حق داشت وقتی چشمش به مایملک دیگری می‌افتاد، سعی تمام در پیاده‌سازی قانون حاکم کند تا هم تلافی گرسنگی روزگار قبل را درآورد هم فکری هم برای بلاهای احتمالی آینده داشته‌باشد! 

متاسفانه این قانون فقط مال دبیرستان نبود. این‌جا در دنیای آدم بزرگ‌ها، همه بیشتر می‌خوان. پول بیشتر، جای بیشتر، مقام بیشتر، غذای بیشتر، علم بیشتر،...

انسان همیشه سیری‌ناپذیر بوده و خواهدبود.  

استعفا

                             کودک

 

به‌نام خدا و با سلام

من بدین‌وسیله رسما از بزرگ‌سالی استعفا می‌دهم و مسئولیت‌های یک کودک هشت ساله را قبول می‌کنم.

می‌خواهم به يک ساندويچ‌فروشی بروم و فكر كنم كه اين‌جا يک رستوران پنج ستاره است .

می‌خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است، چون‌كه می‌توانم آن را بخورم .

می‌خواهم درون يک چاله آب بازی كنم و بادبادک خودم را در هوا پرواز دهم .

می‌خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگ ها را، جدول ضرب را و شعر های كودكانه را ياد مي گرفتم،

وقتی نمی‌دانستم كه چه چيزهايی نمی‌دانم و هيچ اهميتی هم نمی‌دادم .

می‌خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .

می‌خواهم باور داشته باشم كه هر چيزی ممكن است و می‌خواهم كه از پيچيدگی دنيا بی‌خبر باشم .

می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم. نمی‌خواهم زندگي من پر شود از كوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت‌كننده، صورت‌حساب، جريمه و ...

می‌خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته‌باشم، به يک كلمه محبت‌آميز، به عدالت به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...

اين دسته چک من، كليد ماشين، كارت اعتباری و بقيه‌ی مدارک، مال شما .

من رسما از بزرگسالی استعفا می‌دهم .

به‌مناسبت سال شکوفایی

                              هفت سین

 

طی سال‌های 1930 تا 1940، شرکت "جنرال الکتریک" دست به یک ایده‌ی ابتکاری زد: هر مهندس جدیدی که استخدام می‌شد، کار خود را با جلسه‌ای در دفتر مدیر پخش (گروه تولید لامپ رشته‌ای) شروع می‌کرد. مدیر بخش یک لامپ رشته‌ای را به مهندس نشان می‌داد و از وی می‌پرسید: "آیا کانون اشعه در لامپ را می‌بینی؟" (در آن زمان "فیلامان" یا رشته‌ی وسط چراغ را، حتی با وجود لایه‌ی روی لامپ می‌توانستند ببینند.) "وظیفه‌ی تو آن است که یک لایه (روکش) جدید بسازی به‌طوری‌که وقتی بر روی لامپ قرارگیرد، میزان نور صادره در همه‌ی قسمت‌های لامپ یکسان باشد." سپس مهندس جوان از دفتر مدیر خارج می‌شد تا به اتاق کار خود رفته و معما را حل کند. البته همه می‌دانستند که این کاری غیرممکن است. پس از هفته‌ها تلاش، مهندس جوان شکست را قبول می‌کرد و پس از آن بود که همه‌ی هم‌کاران او - که خودشان هم در چنین آزمایشی ناموفق بودند – با خنده به او می‌گفتند که این کار، کاری‌ست ناممکن.

اوضاع به‌همین‌منوال می‌گذشت و این موضوع به‌صورت یک طنز درآمده‌بود، تا سال 1952، که یکی از مهندسین جوانی که تازه استخدام شده‌بود و مانند سایرین همان مسئله – ابداع روکش جدید برای لامپ – برایش مطرح شده‌بود، پس از چند روز به دفتر مدیر بخش برگشت، لامپی را با یک روکش جدید روشن کرد و از مدیر پرسید: "آیا این همان چیزی است که به‌دنبال آن بودید؟" و مدیر پس از آن‌که نگاهی به لامپ کرد و دید آن‌چه که تاکنون غیرممکن بوده، به کمک این مهندس جوان ممکن شده‌است، پاسخ داد: "البته، دقیقا این همان چیزی‌ست که دنبالش بودم!"

این‌جا بود که همه چیز تغییر کرد. دیگر این ایده یک طنز نبود؛ درحقیقت روش جدیدی برای پوشاندن لایه‌ی داخلی لامپ ابداع شده‌بود!

به‌نظر شما چه اتفاقی افتاده‌است؟ جواب بسیار ساده است: ما از نیروی کمبود آگاهی در کنار خلاقیت و ابداع بهره گرفته‌ایم. قوانین قدیم حاکی از آن بود که "تا زمانی که دانش لازم را نداشته‌باشی، نمی توانی اظهار نظر کنی." این نظریه هم‌اکنون مردود است. شما همیشه و در هر زمانی می‌توانید اظهار نظر کنید.

به‌نقل از کتاب "هنر کشف آینده" نوشته‌ی "جوئل بارکر"

در خانواده‌ی ما جاروی خانه جز اتاق من و علی رو بیشتر پدرم لطف می‌کنند و برعهده می‌گیرند، اما در تعطیلات نوروزی که هر کس هر کار ازدستش برمیاد دریغ نمی‌کنه، من ِ باهوش و ذکاوت جاروبرقی رو برداشته و قصد نظافت خانه رو پس از رفتن میهمانان کردم. مدتی گذشت و دیدم که نه، انگار‌نه‌انگار! داد و فریاد که بابا کجایی که کیسه‌ی جاروبرقی پرشده و نه‌تنها قدرت مکشش رو از دست داده بلکه یک باد گرمی رو هم به بیرون می‌ده! پدر که آمدند متوجه شدند دریچه‌ای که تا به حال به اون توجهی نمی‌کردند و فکر می‌کردند محلی برای خروج هوای موتوره، یک مکان دقیقا برای همین کاره: دمیدن هوا به بیرون.

خلاصه که ناواردی ما در امورات منزل موجب شد تا هم‌چون پیش‌گامان یک الگو موجب کشف قابلیت‌های جاروبرقی بشیم!

عکس هفت‌سین هم از هنرهای شکفته ‌شده‌ی من در سال شکوفاییه

بن فرشته

                   جوراب عید!

 

احمد عزیزی در کتاب ترجمه‌ی زخم آورده، "در شهر به یک مورد "کله‌پزی ابن‌سینا" و دو مورد "چلوکبابی معراج" برخورد کردم. یکی از دوستان قدیمی این‌جانب که از هواداران جمال‌عبدالناصر است، جوی قدیمی در خانه‌اش را که اخیرا به‌همت شهرداری تهران بتون‌ریزی می‌شود- کانال سوئز نام‌گذاری کرده‌است. این‌ها همه علامت آمپر بالای شعور در میان ما و طغیان رودخانه‌ی ادبیات است."

ای آقای عزیزی نیستید ببینید دم ِ عیدی چه مغازه‌هایی که آدم نمی‌بینه؟! کار از طباخی ابن‌سینا و "خشک‌شویی سعدی" و "لوازم منزل خیام" گذشته، حالا فروشنده‌ها هم برای جلب مشتری از مهندسی معکوس ِ نام‌گذاری استفاده می‌کنند! "فروشگاه زشت" ،"گالری بی‌نمک" و.... یه‌خرده اعتمادبه‌نفس هم خوبه آدم داشته باشه!

من هم در شهر به یک مورد "پوشاک ریحانة‌النبی" برخورد کردم که مانتوهای چسب و شلوارهای کوتاه می‌فروخت! فروشنده‌ی چادر ملی رو دیدم که خودش چیزی تومایه‌های شال نواری سرش بود!

تازگی‌ها موقع خرید حس دبی می‌زنه به سرت. شهر پر شده از انواع مختلف بن! بن‌داوود، بن‌ناصر، بنتون و... (وقتی این آخری رو دیدید لطفا حسی به سرتون نزنه که با اون بن‌های دیگه فرق داره!) خلاصه که ما رو تحریک کرده مدرک رو که گرفتیم بزنیم به کار تجارت و یک بن‌فرشته احداث کنیم.

برای سلامتی استاد احمد عزیزی دعا کنید.    

زندگی چیست؟

                                      زندگی چیست

 

مدتی قبل با جناب وحیدی درمورد معنای زندگی صحبت می‌کردیم. فی‌البداهه به‌یاد این شعر سهراب سپهری افتادم که، "زندگی شستن یک بشقاب است" بیشتر که فکر کردم، با خودم گفتم، اگر الان مرحوم سهراب زنده بود چی می‌سرود؟! در این روزگار که هر روز به سرعت گذشت زمان افزوده می‌شه، آیا زندگی ارزش و اعتباری، حتی به‌اندازه‌ی شستن یک بشقاب هم داره؟! دنیایی که نمی‌تونی روی یک دقیقه‌ی بعدت حساب کنی! شاید خدابیامرز می‌گفت "زندگی شستن یک لیوان است" یا  درمورد مردم غزه و عراق می‌گفت "زندگی شستن یک قاشق چای‌خوری‌ست". بگذریم که برای بیشتر مردم معنای زندگی فقط شده همون یافتن سکه در جوی خیابان!

به‌قول آقای افتخاری، "زندگی چیست خون دل خوردن، زیر دیوار آرزو مردن" (توجه داشته‌باشید که این شعر از نظر وزارت ارشاد به‌هیچ وجه سیاه نیست!)

شاید هم معنای زندگی همون جمله‌ی آقای وحیدی باشه!    

۵و۵و۵و۵

                                جاده                             

 

دیروز

تو عاشق ریاضی بودی             من، عاشق نقاشی                  

تو همیشه مشغول حساب‌وکتاب بودی           من، برای رنگ قرمز می‌مردم! 

تو می‌نوشتی: ۵و۵و۵و۵   و ورق را برعکس نشان من می‌دادی                

من دیوانه‌ی رنگ قرمز خودکارت می‌شدم!

وقتی بزرگتر شدیم       دیگر نه تو برایم پنج برعکس نوشتی    

نه من، برای رنگ قرمز مردم!

امروز، اما                ۵۵۵۵ کیلومتر است که از هم دوریم!

یک پ

                                             بند پ

 

همان‌طور که می‌دانید برای موفقیت در محیط کار و بازار رقابت، نظریه‌پردازان علوم مدیریتی و اجتماعی قوانین و تئوری‌هایی رو بنا نهاده‌اند که امروزه بسیار به آن‌ها استناد می‌شود.

سیستمی تحت عنوان 5S که ژاپنی‌ها بعد از جنگ جهانی دوم با الگوگرفتن از برخی از صنایع امریکایی و اروپایی آن را ارائه‌کردند و شامل پنج اصطلاح ِ سازمان‌یافتگی و نظم و انضباط (Organization/Seiri)، سروسامان دادن و مرتب‌کردن (Tidiness/Seiton)، نبود اضافات و زوائد (Purity/Seiso)، پاکیزگی (Cleanness/Seiketsu)، نظم و انضباط (Discipline/Shitsuke) بوده، هدف اصلی آن بهسازی فرآیندهای سازمان و حذف اتلاف است و امروزه به 7S افزایش یافته‌است.

یا سیستمی مثل شش سیگما که از همان حرف الفبای یونانی در علم آمار که یکی از معیارهای مهم پراکندگی به‌نام انحراف از معیار است گرفته‌شده و نشان‌دهنده‌ی میزان انحراف یک فرآیند از وضعیت مطلوب خود است. شش سیگما استراتژی‌ ست که بر عملکرد دقیق، حداقل تغییر و کمترین هزینه تاکید داشته و تعیین می‌کند که ما کجا قرارگرفته‌ایم، دوست داریم کجا باشیم و چگونه به آن مقصد خواهیم رسید.

اما به نظر من تنها یک اصل برای موفقیت شما چه در زندگی و چه در کار کفایت می‌کند. به‌طوری‌که حتی اگر شما دارای تحصیلات و مدرک آموزشی مرتبط یا بالایی نباشید، حتی اگر از صلاحیت‌های لازم برای داشتن یک شغل بهره‌مند نباشید می‌توانید کسب‌وکار دلخواه خود را داشته و در کار و زندگی موفق باشید. و این قانون چیزی نیست جز قانون یک پ یا همان بند پ‌ی خودمان!

در مدت یک ماه گذشته برای یافتن مکانی مرتبط با علاقه و پروژه‌ی نهایی‌ام برای کارآموزی تقریبا تمامی شرکت‌های مشهد رو پرس‌وجو کردم. یک لیست از شرکت‌هایی که در داخل شهر کار سخت‌افزار و اتوماسیون صنعتی انجام می‌دادند، تهیه کرده‌بودم، یا زنگ می‌زدم و یا حضوری مراجعه می‌کردم. اما دریغ! درنهایت مجبور شدم به یکی از آشنایان رو بندازم. شرکتی که من به آن‌ها معرفی شدم یک شرکت نسبتا گسترده در زمینه‌ی طراحی و پیاده‌سازی شبکه‌های کامپیوتری بود که کارآموز هم قبول نمی‌کردند. اما وقتی من گفتم که من رو مهندس فلانی معرفی کردند با چنان روی باز و آغوش پرمحبتی از من استقبال کردند که فکر کردم من رو با کسی اشتباه گرفتند! خلاصه که خدا خیر همان یک پ‌ی ما را بدهد.

همه‌چیزدان

                                             حرفه ای 

 

نظام رینجی، یکی از نظام‌های کاری‌ست که در کشور ژاپن پیاده‌سازی می‌شود. در این نظام مدیران میانی، نقشی اساسی دارند. اما، این‌که هر مدیر میانی تاچه‌حد نقش خود را به‌خوبی ایفا می‌کند، عمدتا به روابط فردی وی با دیگر مدیران بستگی دارد یعنی ارتباطاتی که جریان اطلاعات را در سازمان تسهیل  خواهدکرد. این سازمان تنها زمانی کارساز خواهدبود که مدیریت میانی در ایجاد پل میان سطوح پایین و بالای مدیریت موفق باشد. بنابراین روابط فردی با دیگر افراد سازمان، اهمیت بسیاری دارد. در شرکت‌های ژاپنی، مدیران میانی این ویژگی‌ها را از طریق سیستم چرخش شغلی، استخدام مادامالعمر و برنامه‌های آموزشی مرتبط بدست می‌آورند.

برای آن‌که فردی به‌عنوان رییس قسمت انتخاب شود باید سیزده تا پانزده سال در سطوح پایین‌تر کارکرده‌باشد. در طول این دوره، کارکنان به مشاغل مختلف موجود در همان قسمت یا قسمت‌های دیگر منتقل می‌شوند، از این‌رو برخلاف امریکا و دیگر کشورهای غربی که افراد متخصص می‌شوند، کارکنان ژاپنی به افرادی همه چیزدان (جنرالیست) تبدیل می‌شوند. هم‌چنین، این نظام، پیوندهای فردی را نیز تشویق می‌کند، که این امر خود به افزایش کارآیی جریان اطلاعات منجر می‌شود.

بارها تلاش کردم در یکی از رشته‌هایی که آموخته‌ام تمرکز بیشتری پیدا کنم و خود را به‌عنوان یک مرجع در میان افراد پیرامون مطرح سازم؛ اما تلاش‌هایم هر بار بی‌نتیجه می‌ماند و به محض رویت یک مطلب جدید، حتی خارج از حوزه‌ی دانسته‌هایم، به‌سمت آن کشیده می‌شوم. اوایل از این‌که در میان دوستان همانند یک روابط عمومی باشم دل خوشی نداشتم. از این‌که ابتدای شروع یک کار یا یک فکر را از من ایده بگیرند ولی در ادامه پیشی‌گرفته رفتاری از آن‌ها سرمی‌زند که حتی به رابطه‌ی دوستی‌مان نیز شک می‌کنم! اما در ادامه‌ی همین تنوع‌طلبی به افراد و حوزه‌هایی از علم برخوردم که خلاقیت، نوآوری، تفکر نقادانه و کنجکاوی بخش جدایی‌ناپذیر آن‌ها محسوب می‌شود. مدتی‌ست که دیگر این ویژگی خود را نقص تلقی نمی‌کنم بلکه سعی دارم از این مزیت، به شکل هر چه جدیدتر بهره ببرم.

مامان‌جون به‌خاطر همه چیز متشکرم

                                           مامان جون

 

مامان، یک روزی داشتم به نافم دست می‌زدم، مکث‌کرده و به فکر فرو‌رفتم. چه یادآوری کوچک و خنده‌داری از یک ارتباط مهم. یک رابطه که به یادم آورد، من چگونه این شدم. حتما فکر این‌که من یک زمانی کوچولو، بی‌پنناه و کاملا وابسته به کس دیگری بودم خیلی سخته، اما من بودم. و اون یک نفر دیگر تو بودی، مامان.

تو آن‌جا بودی وقتی من اولین قدم‌هایم را برداشتم. تو اولین نفری بودی که تبسم و خنده را به من یاد دادی و این حق تو بود که اولین کلماتم را بشنوی.

من برای وقت‌هایی که تو رو ناراحت کردم متاسفم. متاسفم، بعد از این‌که بهترین لباس و کفش نوی منو تنم می‌کردی، من توی گِل‌ولای شلپ‌وشلوپ می‌کردم. متاسفم که شدیدا سعی می‌کردم از حموم کردن فرارکنم. من به‌راستی متاسفم، باری وقتی‌که کاملا نحس و مشکل‌ساز می‌شدم (مخصوصا توی رستوران‌های شیک و خوب!) و آموزش دستشویی رفتن که بر هر چیزی اولویت داشت.

متشکرم زیرا راننده‌ی شخصی تمام‌وقت، و گوش‌به‌فرمان من از روز اول بودی. متشکرم برای تمام غذاهای لذیذ خانگی، بسته‌های عشق و غذا که هر روز و هر سال توی جاغذایی من می‌گذاشتی. متشکرم، که منو بلندکردی اونم وقتی که من آرزوی آغوشت رو داشتم و می‌خواستم دوردست‌ها رو ببینم. (و این احتمالا برای کمرت اصلا خوب نبود، مامان) متشکرم، چون هربار که جیغ منو شنیدی برای کمک به من پروازکردی- "من مامانی‌ی‌ی‌ رو می‌خوام!!!" و برای این‌که به من گفتی "فرشته کوچولوی کامل" (برخلاف تمام شواهد بارزی که اون حقیقت نداشت.)

به‌راستی من بدون تو ازدست می‌رفتم. فقط حالا یه آرزو دارم که از یه عمر زندگی بیشتر وقت‌داشته‌باشم تا تمام بدهی بی‌حد و حسابم رو که به تو مدیون هستم پرداخت کنم. متشکرم مامان، برای همه‌ی چیزها متشکرم.

                                            "مامان‌جون، نوشته‌ی برادلی ترور گریو"

امروز مامانم ساعت چهار می‌خواد یک دختر بیست‌ودو ساله رو برای بیست‌و دومین سال به‌فرزندی قبول کنه. مامان‌جون متشکرم.

در بهار آزادی، جای شهدا خالی

                                             انقلاب

 

"راهی که به تراژدی ختم می‌شود، بسیار بدتر از خود آن است.  فرانتس کافکا"

هیچ وقت به عظمت و بزرگی انقلاب اسلامی شک نکردم. همان‌طور که تمامی مورخان اعتقاد دارند، حرکت مردم ایران در سال پنجاه‌و‌هفت بسیاری از معادلات را در عرصه‌ی بین‌الملل تغییرداد؛ تا جایی که از آن پس انقلاب‌های جهان سومی، به دسته‌بندی انواع انقلاب‌های جهان افزوده‌شد. هرچند برخی معتقدند که انقلاب ایران معیارهایی بسیار فراتر از این گروه را نیز دارا بود. نهضتی مردمی با پشتوانه‌های فکری عظیمی چون آیت‌ا... خمینی، شهید مطهری، دکتر شریعتی و بسیار بسیار انسان‌های فرهیخته و آگاه. اما آیا رواست که به جای روشن ساختن مبانی انقلاب و بررسی دیدگاه‌ تئوری‌پردازان و پایه‌گذاران آن، تنها به نشان دادن ضعف‌های حکومت پیشین اکتفا کنیم؟! شاید بازگو کردن برخی از اهداف انقلاب و بیان کردن اعتقاداتی که یک ملت را گردهم آورد با تصویری که هم‌اکنون پیش چشم ما و به‌ویژه نسل‌های بعد از انقلاب قراردارد درتضاد است؟! آیا ادامه‌ی حیات یک انقلاب جز با پایبندی به آن امکان‌پذیر است؟!

                        کربلا

 

"مپندار که تنها عاشوراییان را به آن بلا آزموده‌اند ولاغیر. صحرای کربلا به وسعت همه‌ی تاریخ است."

 

                                                                        شهید آوینی