يلدا      

 می خواستم در مورد شب يلدا بنويسم . اما هر کار می کنم نمی تونم از فکر ناصر عبداللهی بيرون بيام . با وجود اينکه می دونستيم توی کماست ، ولی خيلی يه دفه رفت .

                               روحش شاد

 

                                دل من يه روز به دريا زد و رفت
                                پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
                               پاشنه
ی كفش فرارو ور كشيد
                               آستين همت رو بالا زد و رفت
                               يه دفعه بچه شد و تنگ غروب 
                               سنگ توی شيشه
ی فردا زد و رفت
                               حيوونی تازگی آدم شده بود
                              به سرش هوای حوٌا زد و رفت
                              دفتر گذشته ها رو پاره كرد
                              نامه
ی فرداها رو تا زد و رفت
                              حيوونی تازگی آدم شده بود
                              به سرش هوای حوا زد و رفت
                              به سرش هوای حوا زد و رفت
. . .

 

خلاصه امشب برای ما هم دعا کنيد .

 

کارآفرينان

در مطالب قبلی کمی در مورد کارآفرينی با هم صحبت کرديم ، حالا می خوام يک برنامه ی راديويی پيرامون اين موضوع رو معرفی کنم . بله ، برنامه ی کارآفرينان که روزهای فرد ساعت 1:30-1 از شبکه ی فرهنگ(FM 88/1) پخش می شه .

اين برنامه يک کار برای عموم افراد و علاقه مندان به کارآفرينی هست که موضوعات جالبی رو در اين زمينه مطرح می کنه . موضوعاتی شامل کارآفرينی در حوزه یIT که توسط دکتر حميدرضا کردزاده کرمانی اجرا ميشه ، کسب وکارهای خانگی ، معرفی کارآفرينان برتر و اخبار .

پيشنهاد می کنم حتما يک بار گوش کنيد .

 

دنيا هم ارزانی آدم های خوب . . .

تازگی ها سر کلاس تفسير قرآن آروم و قرار ندارم ، به خودم می گم ببين حتما خودت رو سرما دادی . اما نه . . . دستم می لرزه ، دلم شور می زنه ، سرم گيج می شه . احساس می کنم موقعيتم توی صفحه ی مختصات متزلزل شده ! فکر می کنم اون قدر از مرکز ثقل دستگاه دور شدم که کوچکترين تلنگری دلم رو می لرزونه . سر کلاس تفسير دور سرم گنجشک دور می زنه ! هزار سوال بی جواب روی دلم سنگينی می کنه ! کاش اين کلاس اون قدر طول می کشيد که من جواب همه ی سوال ها مو می گرفتم . توی کتاب(تفسير موضوعی قرآن،جمعی از نويسندگان)اومده خدا دنيا رو برای آدم ها ی خوب آفريده ؟ !

پس بقيه چی ؟ ! يعنی خدا بخيله ؟ ! پس ما رو برای چی آفريده ؟ ! ما اينجا چی کاره ايم ؟ ! استاد می گفت مثل يک باغبون که دونه ها رو می کاره قصدش توليد محصوله نه توليد علف ! اما خدا که با باغبون فرق داره . باغبون که به ذات و آينده ی دونه قبل از کاشت آگاهی نداره ! يعنی اگه اونم می دونست که اين دونه قراره علف بشه باز هم اونو می کاشت ؟ ! مگه خدا کار بيهوده می کنه ؟ !

به نظر من خدا اونقدر مهربون و بخشنده است که نيازی نيست برای مهربونی هاش دنبال دليل بگرده . خدا که محبتش رو تقسيم نمی کنه که به هر کسی به اندازه ی لياقتش بده ! پيامبر که پيامبر بود اون قدر مهربون و رحيم بود چه برسه به خدا !

کاش می شد به جای خوندن يه کم از هر چيز ، می رفتيم دنبال هر چيزی که دوست داريم و اونقدر پيش می رفتيم که دلمون آروم بگيره . درس خوندن های حالا منو ياد سلف سرويس ميندازه  !

هفته ی پيش نوبت من بود برای تفسير کنفرانس بدم . خودم داوطلب شده بودم . آخه من ترم دو با همين استاد ( آقای فرخ زاد ) اخلاق داشتم . اون موقع يک کنفرانس دادم با موضوع " بيواتيک (اخلاق زيستی) و رابطه ی آن با سلول های بنيادی جنينی " . که استاد خيلی استقبال کردند . اين ترم هم از جلسه ی اول تا من رو می ديدند می گفتند : " خانم شريفی موضوع تحقيق اين ترمتون چيه ؟ " اما تفسير قرآن با اخلاق فرق داره ! من که هيچی از قرآن نمی دونم ، چطور می تونم از اون برای ديگران صحبت کنم ! من به اين جمله اعتقاد دارم که علم ناقص موجب ضرره ! خلاصه تا شب آخر نزديک 10 بار موضوعش رو عوض کردم . سرانجام رسيد به " هرمنوتيک و تفسير قرآن " .

هنوز مرتبش نکردم . آماده که شد يه نسخه هم می ذارم اين جا بخونيد . موضوع جالب و به روزيه .

کارآفرينی

آيا فکر تازه ای داريد و نمی دانيد چگونه آن را اجرا کنيد ؟! آيا هميشه به دنبال انجام کار جديد و نويی هستيد و احساس می کنيد ديگران به افکار شما اهميتی نمی دهند ؟!  خلاصه اگر خود را خلاق و مبتکر می دانيد ، شما می توانيد يک کارآفرين باشيد !

در دنيای امروز ما ديگر هر کسی را بي کار خطاب نمی کنند ، تنها کسانی بي کار خوانده می شوند که دارای فنی بوده ولی نتوانسته اند از مهارت خود استفاده کنند . ساده ترين حالت را در نظر می گيريم . فرض می کنيم شما چند سال در کنار يک استاد کار ماهر آموزش نجاری ديده ايد و حال در تلاش هستيد باباز کردن يک کارگاه به کسب و کار خود رونق ببخشيد . فکر می کنيد در کنار اساتيدی با سابقه تر از شما ، با امکانات بيشتر، در ماه چه مقدار مراجعه خواهيد داشت ؟!

اين مشکل تنها زمانی حل خواهد شد که شما دارای خلاقيت و فکر نو يی بوده و با مهارت خود خدمت جديدی را ارايه دهيد و يا مهارت خود را در قالب جديدی عرضه کنيد .

اين بحث نه تنها در حوزه ی خدماتی بلکه حتی در حوزه ی پژوهش نيز رشد کرده است به طوری که هم اکنون نقش دانشمندان تغيير کرده و تعادل بين تحقيقات پايه ای و تحقيقات کاربردی گسترش يافته است .

هم اکنون کارآفرينی تنها يک بحث جذاب نيست ، بلکه يک نياز است . به طوری که علاوه بر افراد که با استفاده از افکار و منابع جديد موفقيت های چشمگيری را کسب خواهند کرد ( کارآفرينی فردی ) ، به کارگيری اين ايده در سازمان ها نيز پيشرفت سازمان را تضمين می کند ( کارآفرينی سازمانی ) و جامعه نيز از اين بخش بی نصيب نمانده و منفعت آن همگی مردم را تحت پوشش قرار خواهد داد . ( کارآفرينی ارزش )

شايد با يک جستجو در اينترنت بتونيد مطالب زيادی را در اين زمينه پيدا کنيد ، اما می خوام در اينجا مطالب و راه هايی رو که خودم تجربه کردم بنويسم . اميدوارم همون طور که به نظر من جالب اومد ، برای شما نيز مفيد باشه .

" تنها کسانی موفق می شوند ، که برای انجام آرزوهای خود منتظر شرايط نمی مانند . آنها دنيا را مغلوب کرده و خود شرايط را فراهم می کنند . "

نقطه ی ثابت .

اندر حکايت اسم اين وبلاگ هم بايد بگم ، fixed point  رو از روی کتاب " مثلث " دکتر ميرزاوزيری گرفتم : " وقتی چيزی تغيير دستگاه می دهد ، همواره نقطه ای هست که در آن ثابت می ماند . اين مطلب در رياضيات اثبات شده است . اين تعريف بسيار دقيقی از خود است . "

" بهتر است با يک مثال شروع کنم . فرض کنيم شما يک نقشه از کشور را در دست داريد . اين نقشه در حقيقت نمود ديگری از خود کشور در يک دستگاه ديگربا مقياسی کوچکتر است . اين نقشه را به طور اتفاقی در حياط مدرسه روی زمين می اندازيم . در نقشه ی کشور ، شهر ما وجود دارد و در آن شهر ، محله ای که اکنون ما در آن هستيم . در آن محله ، مدرسه ی شما وجود دارد و در مدرسه حياط آن . در حياط ، قسمتی از حياط است که نقشه را روی آن پهن کرده ايم و در آن قسمت نقطه ای وجود دارد که در نقشه بر نقطه ی واقعی آن روی زمين دقيقا منطبق شده است ! اين نقطه را نقطه ی ثابت نقشه می ناميم . اين نقطه درونی ترين چيزی ست که می توانيد در اين فرآيند انتقال کشور واقعی به نقشه ی روی کاغذ بيابيد . "

خوب اين از نقطه ی ثابت ، حالا به نظر شما ما چقدر می تونيم در دستگاه های مختلف خودمون باشيم ؟! با خدا ، با خودمون ، جلوی پدر و مادرمون ، جلوی دوستامون و يا توی جامعمون ؟ !  يا شايد برای اينکه خودمون باشيم بايد تاوانش رو بديم . . . ؟ ! 

راستی حتما يک پست در مورد دکتر ميرزاوزيری و کارهاشون می نويسم . من رياضی خوبی ندارم ، چون هيچ وقت دنبالش نرفتم ، اما يکی از استادهايی که خيلی چيزی ازشون ياد گرفتم دکتر ميرزاوزيری  بودند ، چه از خودشون ( توی دبيرستان ) چه از کتاب هاشون .

اوّل سلام

 

آقا من خسته شدم . از وقتی با اين عنصر vital  زندگی ( اينترنت ) آشنا شدم ، تا حالا کلنگn  تا وبلاگ رو به طور رسمی و غير رسمی زدم . ولی خداييش که از همون مرحله ی کلنگ زنی جلوتر نرفته ! آخه آدم می ره وبلاگ لينوکس می زنه که سالی يکبار هم نره update  کنه ، بعد آخرشم بنويسه " اگر سوالی پيرامون مسايل مطرح شده داشتيد comment  بذاريد ، اگر بدونم در اسرع وقت به سوال شما پاسخ می دم ! "

خلاصه دل به دريا زدم و همه رو terminate  کردم و جای اونها يک دل نوشته باز کردم . شايد هم عقل نوشته . نمی دونم . . . تا چه پيش آيد .