عزیزم یلداست!

                                       

"و هم‌واره این‌گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه‌ی جدایی درنمی‌یابد."                                خلیل جبران

 

چه خوب شد ما عقد رسمی نکردیم وگرنه شما مجبور بودید امشب با یک ماشین ظرف‌شویی‌ای، بخارشویی، غذاسازی، مایکروفری، چه می‌دونم وا... از همین آت‌وآشغالا که واسه شب چله می‌برن، بیاین خونه‌ی ما! از اون‌جایی هم که تو خیلی خاطرمو می‌خوای کلاغا خبر آوردن می‌خوای واسم مینیاتور بخری! به‌خدا من راضی به زحمتت نیستم. تازه با سرویس بلریانی، طلا سفیدی، همین اول بگم من از زردش بدم می‌یاد، می‌خواد ۱۸ عیار باشه می‌خواد ۱۸۰! با پالتو و چکمه و پایه گل و سبد میوه! تو هم که هنوز داری درس می‌خونی، همه‌ی خرجش می‌افتاد گردن بابا و مامان!

هرچی فکر می‌کنم می‌بینم بهتر که تو و خانوادت نیومدید خواستگاری! اگر میومدید من باید دوری تو رو وقتی می‌رفتی سربازی تحمل می‌کردم. تنها، دل‌تنگ، چشم‌انتظار پشت پنجره تا کی بتونی مرخصی بگیری و بریم با هم عکس یادگاری بندازیم! یا هر شب پای سجاده می‌شستم و خدا خدا می کردم که زبونم لال نکنه یه‌وقت اشرار هوس کنن و تو رو گروگان بگیرن! واقعا خدا به من رحم کرد.

مطمئنم هر چی صلاح باشه همون اتفاق میوفته ولی چه خوب شد من و تو اصلا با هم آشنا نشدیم! چون ممکن بود من تو رو ببینم و از اون روز به بعد سرگشته‌ی کوچه و خیابون بشم! شنیدم تو به‌قدری خوبی که هر کی می‌بینت عاشقت می‌شه! حال عاشقا رو هم که می‌دونی؟! خواب‌وخوراک ندارن! منم که شکمو طاقت گرسنگی رو نداشتم! راستی تا حالا عاشق شدی؟

خلاصه که عزیز دلم یلداست. حافظ را که باز کردی فالی بگیر و بپرس کی قرار است به دیدارم بیایی؟!

لطفا بدون کادو وارد نشوید! "به مناسبت دومین سال‌گشت این وبلاگ"

                             


"هیچ‌وقت به قصه‌های دیووپری اعتماد نکنید. هر قصه‌ای که با جمله‌ی "و از آن به بعد تا آخر عمر با خوشبختی زندگی کردند"تمام بشود، چرند است. هیچ پایان خوشی وجود ندارد.آخر هیچ قصه‌ای، نقطه نیست. زندگی ادامه دارد. فقط باید با مسایل کنار بیایید. به صفحه بعد بروید، فصل دیگری را شروع کنید، ببینید که این قصه‌ دیگر برایتان چه دارد، و دعا کنید که این چیزها زیادی دردناک نباشند- حتی اگر با همه‌ی وجودتان و از ته قلب می‌دانید که به احتمال زیاد، آن‌ها بدترین چیزها خواهندبود."

                                     فاجعه اسلاتر – دارن شان


روز اول که تصمیم گرفتم این‌جا رو برپا کنم، خاطرم نیست چه حسی داشتم، هرچه بود دلتنگی بود. این رو خوب یادم هست! می‌خواستم خودم باشم. آدرس این‌جا رو به کسی ندادم تا نکند زمانی "حرفی بزنم که دل کسی بلرزد و خطی بنویسم که آزار دهد کسی را" اما نمی‌دونم کم‌کم چی‌شد که یه روز دیدم خواجه حافظ شیراز هم نظر داده!

در این مدت خیلی چیزها یادگرفتم و با خیلی‌ها آشنا شدم. مثلا با موضوع "عدد دانبار و گروه دوستی" با جناب وحیدی آشنا شدم و فهمیدم دنیا چه‌قدر کوچیکه! (استاد باید از google alarm تشکر کنم که به شما خبر داد. بالاخره نیومدید دانشگاه ما یک کنفرانس مشترک برگزار کنیم)

درمورد ازدواج پسرداییم نوشتم و پردردسرترین مطلب وبلاگ شد! -نیمه‌ی گم‌شده- هنوز هم دارم واسش حساب پس‌می‌دم و همین مطلب چند خطی باعث شد بعضی‌ها بعضی حرف‌ها رو باتاخیر بگن! امیر جان اگه یه روز از این‌ورا رد شدی بدون تو همیشه واسه ما عزیزی، بهترین تصمیم‌ها رو گرفتی و مطمئنم بازم می‌گیری.

راستی داداش آقای داماد حساب‌کتاب ما هنوز سرجاشه، حالا آن‌لاین بلوتوث می‌کنید! (تولد دخمل گلتون هم مبارک)

یا یکی از پرطرف‌دارترین مطالب رو وقتی نوشتم که واقعا ناراحت بودم- واگویه‌های یک روز تب‌دار- و فهمیدم دنیا باما و بی‌ما می‌گرده!

خلاصه که جاداره از تمام عزیزانی که در این دو سال من رو تنها نگذاشتن تشکر کنم. از نیکو و پریسای عزیز دوست‌های دنیای واقعی و مجازیم! از الهام خوبم که همیشه نوشته‌ها رو می‌خوند ولی نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت بلاگ‌فا باهاش سرسازگاری نداشت و نمی‌تونست نظر بده! (الهام جونم جات خیلی خالیه. بدون ما هرزمان دستمون به دی‌وی‌دی می‌خوره خانوادگی دعات می‌کنیم) از مهسای گلم که بنا به مسایل امنیتی از نظردادن خودداری می‌کرد! (مهسا جونم شاید منم بیام پیش تو. رفتی مراقب خودت باش) از زهرای مهربونم که قلمش من رو می‌برد به سرگشتگی‌های بارونی دلم! (زهرا جون ان‌شاا... کتاب چاپ کنی هزارتا) از ستاره‌ی خودم که آخر هم این‌جا رو لینک نکرد! (ستاره الان داره دو سال می‌شه تو دنیای واقعی ندیدمت دلم واست یه ذره شده) از مهتاب نازنینم (بابا فامیل می‌خوام ببینمت!) از محبوبه عزیز، هیلدای گلم، افسانه جونم، سحر نازم، مریم نازنینم و همه و همه.

ممنون از عموجونم که هروقت نظر می‌داد می‌نوشت "عموجان ...." (می دونم همیشه هوای منو داری)

ممنون از دکتر محدث عزیز که با خوندن این نوشته‌های شکسته‌بسته‌ من رو شرمنده کردند و چه تو این دیار مجازی، چه تو دیار واقعی کمکشون رو از من دریغ نکردند! (آقای دکتر از حالا دارم واسه دور بعد براتون تبلیغ می‌کنم)

ممنون از همشهری‌های گرامی، جناب کمالی و مازاریان (باور کنید من نمی‌دونم چه‌جوری از طریق وبلاگ من کویتی‌ها از وبلاگ شما سردرآوردن!)

از جناب محمدی با خطاب زیبای بانو! و از ساسان گل و با‌سلیقه‌!

درنهایت باید تشکرکنم از پدرم، مادرم، برادرم، معلم کلاس اولم، مربی پینگ‌پنگم، استاد نقاشیم، سوپر سرکوچمون، شهردار منطقه‌مون، از، از تو که تو این دو سال اومدی خوندی، خندیدی، فکر کردی و ... رفتی!