مدیریت امریکایی

                                 بازم می خوام

 

مدیران امریکایی برای ثروت مادی اهمیت زیادی قائلند، ولی مردم برخی از فرهنگ‌ها برای ثروت مادی اهمیت زیادی قائل نیستند. در ایالات متحده‌ امریکا تعداد مدیرانی که دارای حقوق بسیار بالا هستند و شرکت‌هایی که در زمره‌ی بزرگترین‌ها قرار می‌گیرند، زیاد است. در ایالات متحده‌ امریکا این دیدگاه وجود دارد که "هرچه بیشتر بهتر" و "هرچه بزرگ‌تر بهتر"، ولی این دیدگاه در همه‌جا یا در همه‌ی کشورها وجود ندارد.  

یادش بخیر.  سال‌های دبیرستان بین بچه‌ها نظریه‌ای به‌سبک مدیران امریکایی حاکم بود که "بزرگ بکن، که بزرگ می‌کنن" بله، در آن ایام پرشروشور خوراکی ِ هر کس جزء اموال بیت‌المال به‌حساب می‌آمد و به‌محض رویت نیست می‌شد. خوب بنده‌ی خدا هم حق داشت وقتی چشمش به مایملک دیگری می‌افتاد، سعی تمام در پیاده‌سازی قانون حاکم کند تا هم تلافی گرسنگی روزگار قبل را درآورد هم فکری هم برای بلاهای احتمالی آینده داشته‌باشد! 

متاسفانه این قانون فقط مال دبیرستان نبود. این‌جا در دنیای آدم بزرگ‌ها، همه بیشتر می‌خوان. پول بیشتر، جای بیشتر، مقام بیشتر، غذای بیشتر، علم بیشتر،...

انسان همیشه سیری‌ناپذیر بوده و خواهدبود.  

استعفا

                             کودک

 

به‌نام خدا و با سلام

من بدین‌وسیله رسما از بزرگ‌سالی استعفا می‌دهم و مسئولیت‌های یک کودک هشت ساله را قبول می‌کنم.

می‌خواهم به يک ساندويچ‌فروشی بروم و فكر كنم كه اين‌جا يک رستوران پنج ستاره است .

می‌خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است، چون‌كه می‌توانم آن را بخورم .

می‌خواهم درون يک چاله آب بازی كنم و بادبادک خودم را در هوا پرواز دهم .

می‌خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگ ها را، جدول ضرب را و شعر های كودكانه را ياد مي گرفتم،

وقتی نمی‌دانستم كه چه چيزهايی نمی‌دانم و هيچ اهميتی هم نمی‌دادم .

می‌خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .

می‌خواهم باور داشته باشم كه هر چيزی ممكن است و می‌خواهم كه از پيچيدگی دنيا بی‌خبر باشم .

می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم. نمی‌خواهم زندگي من پر شود از كوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت‌كننده، صورت‌حساب، جريمه و ...

می‌خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته‌باشم، به يک كلمه محبت‌آميز، به عدالت به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...

اين دسته چک من، كليد ماشين، كارت اعتباری و بقيه‌ی مدارک، مال شما .

من رسما از بزرگسالی استعفا می‌دهم .

به‌مناسبت سال شکوفایی

                              هفت سین

 

طی سال‌های 1930 تا 1940، شرکت "جنرال الکتریک" دست به یک ایده‌ی ابتکاری زد: هر مهندس جدیدی که استخدام می‌شد، کار خود را با جلسه‌ای در دفتر مدیر پخش (گروه تولید لامپ رشته‌ای) شروع می‌کرد. مدیر بخش یک لامپ رشته‌ای را به مهندس نشان می‌داد و از وی می‌پرسید: "آیا کانون اشعه در لامپ را می‌بینی؟" (در آن زمان "فیلامان" یا رشته‌ی وسط چراغ را، حتی با وجود لایه‌ی روی لامپ می‌توانستند ببینند.) "وظیفه‌ی تو آن است که یک لایه (روکش) جدید بسازی به‌طوری‌که وقتی بر روی لامپ قرارگیرد، میزان نور صادره در همه‌ی قسمت‌های لامپ یکسان باشد." سپس مهندس جوان از دفتر مدیر خارج می‌شد تا به اتاق کار خود رفته و معما را حل کند. البته همه می‌دانستند که این کاری غیرممکن است. پس از هفته‌ها تلاش، مهندس جوان شکست را قبول می‌کرد و پس از آن بود که همه‌ی هم‌کاران او - که خودشان هم در چنین آزمایشی ناموفق بودند – با خنده به او می‌گفتند که این کار، کاری‌ست ناممکن.

اوضاع به‌همین‌منوال می‌گذشت و این موضوع به‌صورت یک طنز درآمده‌بود، تا سال 1952، که یکی از مهندسین جوانی که تازه استخدام شده‌بود و مانند سایرین همان مسئله – ابداع روکش جدید برای لامپ – برایش مطرح شده‌بود، پس از چند روز به دفتر مدیر بخش برگشت، لامپی را با یک روکش جدید روشن کرد و از مدیر پرسید: "آیا این همان چیزی است که به‌دنبال آن بودید؟" و مدیر پس از آن‌که نگاهی به لامپ کرد و دید آن‌چه که تاکنون غیرممکن بوده، به کمک این مهندس جوان ممکن شده‌است، پاسخ داد: "البته، دقیقا این همان چیزی‌ست که دنبالش بودم!"

این‌جا بود که همه چیز تغییر کرد. دیگر این ایده یک طنز نبود؛ درحقیقت روش جدیدی برای پوشاندن لایه‌ی داخلی لامپ ابداع شده‌بود!

به‌نظر شما چه اتفاقی افتاده‌است؟ جواب بسیار ساده است: ما از نیروی کمبود آگاهی در کنار خلاقیت و ابداع بهره گرفته‌ایم. قوانین قدیم حاکی از آن بود که "تا زمانی که دانش لازم را نداشته‌باشی، نمی توانی اظهار نظر کنی." این نظریه هم‌اکنون مردود است. شما همیشه و در هر زمانی می‌توانید اظهار نظر کنید.

به‌نقل از کتاب "هنر کشف آینده" نوشته‌ی "جوئل بارکر"

در خانواده‌ی ما جاروی خانه جز اتاق من و علی رو بیشتر پدرم لطف می‌کنند و برعهده می‌گیرند، اما در تعطیلات نوروزی که هر کس هر کار ازدستش برمیاد دریغ نمی‌کنه، من ِ باهوش و ذکاوت جاروبرقی رو برداشته و قصد نظافت خانه رو پس از رفتن میهمانان کردم. مدتی گذشت و دیدم که نه، انگار‌نه‌انگار! داد و فریاد که بابا کجایی که کیسه‌ی جاروبرقی پرشده و نه‌تنها قدرت مکشش رو از دست داده بلکه یک باد گرمی رو هم به بیرون می‌ده! پدر که آمدند متوجه شدند دریچه‌ای که تا به حال به اون توجهی نمی‌کردند و فکر می‌کردند محلی برای خروج هوای موتوره، یک مکان دقیقا برای همین کاره: دمیدن هوا به بیرون.

خلاصه که ناواردی ما در امورات منزل موجب شد تا هم‌چون پیش‌گامان یک الگو موجب کشف قابلیت‌های جاروبرقی بشیم!

عکس هفت‌سین هم از هنرهای شکفته ‌شده‌ی من در سال شکوفاییه