salvador-dal-person-at-the-window

"بهش گفتم اگه به ماه نگاه کنی می‌تونی کسی رو که دوست داری ببینی. نمی‌دونم چی دیده که ساعت‌هاست پای پنجره‌ست!!! "                         

 

ازم پرسیدید چرا رفتم، چرا دیگه ننوشتم؛ حالا بگید چرا برگشتم؟! چرا دوباره می‌خوام بنویسم؟!

سلام. راستش دیشب می‌خواستم برم معتادشم. نه ... صبر کنید ... بابا بی‌خیال... مشکل ندارم! هیچی نشده! نه شوهرم سرم هبو آورده، نه زیر سرش بلند شدن، نه بهم بی‌محلی کرده، نه بابام کتکم زده، نه به‌زور می‌خوان شوهرم بدن (آره اینو گفتم بدونید من هنوز مجردم )، نه مامان و بابام طلاق گرفتن، نه رفیق ناباب داشتم، نه ورشکست شدم!

فقط، فقط می‌خواستم یکم تریپ روشن‌فکری بیام! می‌خواستم برم خلصه و خلاص‌شم و بشم ویرجینیا وولف، بشم شارلوت برونته، جی کی رولینگ، یا حتی فهیمه رحیمی! بعد یک داستان بنویسم ببینم می‌تونم مثل قدیما اشک کسی رو دربیارم؟! ببینم می‌تونم تو داستان بهت بگم "دوستت دارم" و باور کنی؟! ببینم می تونم یک داستان بنویسم که آخرش پای سفره ی عقد به هم برسیم؟! خوشبخت بشیم؟!

می‌خواستم شعر بگم، شاعرشم، طاهره صفارزاده که نه، پروین اعتصامی بشم، فروغ فرخزاد، مریم حیدرزاده!؛ بعد بایستم مقابلت، زل بزنم به چشمات، لبخند بزنم؛ شاید منو بشناسی!