نیمهی گمشده

افلاطون در باب فلسفهی ازدواج و چرایی یکی شدن دو جنس مخالف در جریان زندگی، داستانی تمثیلگونه دارد:
در زمانهای بسیار قدیم، در ابتدای خلقت بشر، انسانها دارای کالبد ترکیبی از زن و مرد بودند؛کالبدی که دو سر داشت و درست مثل دو انسان کامل در کنار هم قرارگرفتهبود. موجودی بود پرقدرت، توانمند و بیرقیب و به دلیل همین اقتدار بیرقیب، مورد حسادت خدایان بزرگ یونان قرارگرفت. تا آنجا که خدایان تصمیم گرفتند با هر حیلهی ممکن این قدرت را از انسان بگیرند. پس با ترفندی همچون صاعقه، انسان قدرتمند را از وسط به دو نیم کردند بهطوری که زن و مرد وجودی انسان از هم تفکیک شد. از همان زمان انسان قدرتمند، توانایی افسانهای و بیرقیب خود را از دست داد. پس از مدتی به این نتیجه رسید که برای بازگشت به آن دوران پرشکوه و جلال باید دوباره نیمهی ازدست رفتهی خود را پیدا کند و دوباره در پناه اتحاد با آن نیمه به عزت و اقتدار گذشته بازگردد. در جستجوی یافتن همراه زندگی، هرگاه نیمهی گمشدهی اصلی خود را یافت به همان قدرت و شکوه بازگشت و سعادت و کامیابی را در زندگی تجربه کرد و اگر نیمهای را برای خود برگزید که متعلق به کالبدی دیگر بود، روی آرامش و خوشبختی را ندید.
حالا امشب پسردایی منم نیمهی گمشدهی خودش رو پیدا کرده. این پسرداییم تو فامیل تک بود، از اونا که همه روش قسم میخورن! مامان من هم خیلی دوستش داره و اصلا به اون میگن پسر عمه؛ چون راه رفتن و حرف زدن رو مامان من بهش یاد داده! ولی وقتی تصمیم خودش رو برای ازدواج با دختر خالهاش اعلام کرد همه تعجب کردیم! یک ازدواج فامیلی، با کسی که تازه امسال میره پیشدانشگاهی، از یک آدم تحصیل کرده بعید بود! دایی و زندایی هم در جواب فقط میگن جوونیه و عاشقی! (استغفرا...) من نمیدونم چرا این روزا عاشقی معادل شده با بیعقلی! طرف نه سربازی رفته، نه کار داره، فقط ادعای عاشقی داره!
من خوشحالم که خودم هستم