elecit

همون طور که حتما می دونيد ، سومين نمايشگاه نرم افزار ، شبکه و شهر الکترونيک ، از 25 تا 29 دی ماه ، از ساعت 21 – 15 ، در محل دائمی نمايشگاه های مشهد برپاست . در اين نمايشگاه ، بانيان برگزاری به ويژه شهرداری مشهد ، نتايج تلاش های خود را در راستای دستيابی به شهر و دولتی الکترونيک به نمايش می گذارند . ( ! )

چنانچه از اهداف نمايشگاه برمی آيد ، اين واژه به طور مستقيم با آينده ی شهر و ساکنان آن در ارتباط است و در اين ميان به هيچ عنوان نمی توان نقش قشر فرهيخته ، به ويژه دانشجويان رشته های مختلف از جمله کامپيوتر و IT را ناديده گرفت . در حالی که زمان برگزاری نمايشگاه درست ميان امتحانات پايان ترم اول دانشگاه ها قرار دارد !

هر چند افرادی هستند که به صورت مستمر در تمامی نمايشگاه ها ( حتی نمايشگاه سنگ و آجر ) حضور دارند ، ( به خصوص نمايشگاه های کامپيوتر که معمولا بخش CD از باقی بخش ها بزرگ تر و قاعدتا شلوغ تر است ! ) اما به هر حال اگر به دنبال دستيابی به نتيجه ی بهتری بوديم و با برنامه ريزی دقيق تری عمل می کرديم ، هرگز شاهد چنين اشتباه هايي نبوديم . علاوه بر آن توقع شرکت از استان هاو کشور های ديگر ( دوباره خوانده شود ) را هم در اين فصل سرد و با اين امکانات فوق العاده داريم !

بگذريم ، اين رو واسه خاطر بچه زرنگ ها گفتيم وگرنه ما که نيت کنيم نمايشگاهيم .

آزمون مربی گری و مديريت سازمان فنی وحرفه ای خراسان

نمی دونم تاچه حد با مدارک معتبر کاری در بازار اشتغال آشنا هستيد ، اما در حال حاضر ، يکی از مهم ترين مدارک در ايران ، مدارک فنی و حرفه ای هستند . اين سازمان مدارک خود را در سه سطح کاربری ، که دارنده توانايي کار در زمينه ی آموزش ديده با استاندارد فنی و حرفه ای را داراست ، سطح مربی گری که می تواند به تدريس در رشته ی مربوطه در آموزشگاه های تحت نظارت فنی و حرفه ای بپردازد ، و سطح مديريت که شخص قادر به تاسيس آموزشگاه در رشته ی خود است . معمولا در هر سطح به فواصل زمانی مشخص آزمون برگزار شده و به پذيرفته شدگان مدرک فنی و حرفه ای قابل ارائه در کشور ( و چه بسا در سطح بين الملل ! ) داده می شود .

حالا دو تا از اين آزمون ها می خواد برگزار بشه !

فنی و حرفه ای خراسان رضوی در ساعت 8:30 روز جمعه 6/11/1385 آزمون مربی گری را در رشته های کامپيوتر( شامل TCP/IP ، Dream weaver MX ، Front page ، Corel Draw ، ICDL ، Delphi ، Flash MX ، Word ،  Freehand ، Power point ،  Access ،  Enternet ،  Exell ) مخابرات ، الکترونيک ، برق ، بهداشت ، صنايع دستی ، طراحی دوخت و لباس ، صنايع چوب ، صنايع غذايي ، کشاورزی ، هتلداری ، گردشگری ، امور مالی ، تاسيسات ، جوشکاری ، معماری ، عمران و صنايع واتومکانيک برگزار می کند .

* مدارک لازم :

1 – واريز وجه 40000 ريال به شماره حساب 97865 بانک ملی شعبه ی مرکزی

2 – 2 قطعه عکس

3 – 1 عدد فتوکپی شناسنامه

4 – تکميل فرم ثبت نام

* نحوه ی ثبت نام : ارسال مدارک به آدرس : مشهد – ميدان فردوسی ، ابتدای بلوار قرنی ، صندوق پستی 91735383

* مهلت ثبت نام : 24/10/1385

علاوه بر آزمون مربی گری آزمون مديريت نيز در همان تاريخ برگزار می شود که برای اطلاعات بيشتر می توانيد به اداره آموزش فنی و حرفه ای خراسان به آدرس مشهد ، ميدان فردوسی ، بلوار قرنی ، جنب مرکز آموزش فنی و حرفه ای شماره 2 شهيد نعيمی ( نرسيده به پمپ بنزين ) مراجعه کنيد .

من يک سربازم !

( لطفا محکم خوانده شود ) من يک سربازم ، نه ، من يک سرباز نيستم ! اين اسم يک برنامه ی راديويي که روزهای يک شنبه ساعت 12:30 از راديو جوان پخش می شه و در مورد آخرين اخبار خدمت سربازی ، دلتنگی های سربازها و خانواده هاشونه .

اين متن رو مخصوص نيکو نوشتم . چون داداشش هفته ی پيش برای دوره ی آموزشی رفت تهران . اميدوارم همه ی سربازها  سلامت باشن .

 راستی يه سوال : " دکترا هم می رن سربازی ؟ ! "  

مهران مديری : نماد پديدار شناسی روح ايرانی در تماميت آن

رحيم مشايي و مجلس رقص و تخت جمشيد رو ، که رها کنيم . شهرام جزايری و طرح اسلامی شدن دانشگاه ها و قرار گرفتن قرآن در صدر هدايای دانمارکی ها در سال نو و عواقب نمايش اعدام صدام رو هم که بی خيال شيم و خلاصش از هر چی بگذريم ، از چيبس با تو ، اِ . . . ببخشيد ، از باغ مظفر ، نمی شه گذشت !

نه فکر نکنيد می خوام ازش تعريف کنم ، نه ، از مجموعه های مهران مديری نه می شه حرف نزد ، نه می شه گفت يک کار درست و حسابيه ! بهترين مطلبی که در نقد آثار مديری خوندم ، متنی در ماهنامه ی دنيای تصوير بود ، که با وجود اينکه مربوط به زمان شب های برره است ، ولی هنوز هم همچنان صادقه !

راستی نقاشی زير رو خودم کشيدم . مهران مديری با گريم شب های برره . البته چون با مداد B6 طراحی شده ، يه کمی کمرنگه !    

               مهران مدیری

ماهنامه ی دنيای تصوير – شماره ی 154 – بهمن 1384 – محمد آقا زاده

مهران مديری به تمامی پديدارشناسی روح ايرانی را به نمايش می گذارد : جدايي از قدرت ، در عين وفاداری به آن ، جدی گرفتن زندگی در عين مضحک شمردن آن مکشوف کردن پلشتی و زشتی ها و بهره گرفتن از همين زشتی ها در جهت جلب مخاطب و ماندن در آنتن تلويزيون . او در يک قدمی نبوغ از آن فاصله می گيرد و طنز اجتماعی و گزنده اش اسير تکرارهای بی ثمر می شود . او کيست ؟ چگونه می توان درباره اش سخن گفت ؟ چگونه می توان با يک واژه و نام گذاری تکليف خود را با اين مجموعه ساز روشن کرد ؟

مهران مديری چيزی از شهرت کم ندارد ، در جايگاهی ايستاده است که بسياری را برمی انگيزد که حسودانه طرد و نفيش کنند ، اما حاميانش هم بدون لکنت نمی توانند هر آنچه می خواهند درباره اش بگويند و هميشه چند اما واگر برای خود نگاه می دارند .مديری يک گام از روح ايرانی تعالی نمی جويد ، همانگونه که يک قدم از آن فاصله نمی گيرد . برای تداوم حضور در رسانه ی تلويزيون هر سفارشی را می پذيرد و در هر شکافی که می يابد بيشتر بر پلشتی هامی زند .

وی بنيانگذار سبک جديدی در طنز است ، اين سبک را با همکاری رفقايش ارتقا داد . تنها او بود که می توانست چاپلوسی و . . . را از سطح ناخودآگاه به سطح خودآگاه بکشاند و در يک عمليات معکوس آن را عادی سازد ، به گونه ای که امروز پاچه خواری ( نام جديد و پذيرفته شده ی چاپلوسی ) بدون تعارف و شرم شرقی رواج می يابد و هيچ عرق شرمی را بر جبين نمی نشاند . " برره " نام شهری جديأ نيست ، بلکه نام بی نقالب رفتارهای جمعی ماست . به اين دليل در مواجه با آن احساس بی گانگی نمی کنينم . جغرافيای ذهن ما همان برره است . مديری همان هست که هست ، نمی توان انتظار داشت به گونه ای ديگر عمل کند . او مُهر ونشان از جامعه ی خود دارد و آن را همان گونه که هست به نمايش می گذارد . اکنون در اوج قله ی رفاه و شهرت شايد خود را بی نياز از منتقدان بداند و فارق از آنچه آنها می گويند راهش را ادامه دهد ، ومدام تصوير درشتش را برصحنه ی تلويزيون بتاباند . همين خودشيفتگی و نمايش گری و طرد و نفی منتقد ها بخشی از روح ايرانی ست .

امروز سخن گفتن از مهران مديری سخن گفتن از ايرانيان در معنای روانشناختی جمعی آن است ، ما خود را ملتی با هوش ، ميهمان نواز ، مبتکر وخلاق می دانيم ، ولی هميشه گرفتار خود می مانيم .خودی که در اوج اعتماد به نفس هنوز خويشتن خويش را باور ندارد ومدام می خواهد بهع اثبات خويش بپردازد و حتی در خلاقيت ، نقد و سازگاری افراط می کند . یافتن تعادل و نقطه ی ثقلی که در آن آرام بگيريم ، کاری دشوار و دور از زمانه است و نمی توان انتظار داشت مديری از اين گردونه به سالمت بجهد ولی می توان با قاطعيت براين نکته انگشت گذاشت که مديری طنز را به دو دوره ی قبل و بعد از خود تقسيم کرده است . او در سير خودانگيخته ی رويدادها و داستامش جلو می رود ، تنها در يک طرح کلی مسئله را می يابد و اجازه می دهد زندگی طبيعی در مجموعه های تلويزيونی اش شکل بگيرد و بسط يابد . در کنش و واکنش با محيط و مديرانش ادامه می دهد تا انرژی طبيعی و غير طبيعی مجموعه تمام شود بعد آن رابا اکراه رها می کند و بعد مجموعه ای ديگر ، مجموعه ای که ادامه ی مجموعه ی قبلی ست ، هر چند نام ها ، مکان ها و . . . تغيير می کند . پديدارشناسی روح ايرانی بااو خود را باز می يابد و ما موظفيم مرتب تعقيبش کنيم تا راه به خود آگاهی بکشيم و بعد آن را به زبانی ديگر ترجمه سازيم . اين وظيفه ی ماست نه مديری !

 

پايان کار ديکتاتور !

سلام . من دارم از سر کلاس محاسبات براتون می نويسم . محاسبات عددی ، مهندس شکرانی . خوب چی کار کنم ! آدم وقتی از چيزی خوشش نمياد ، چرا بايد به زور بره سر کلاس ، بعد اونجا يا کتاب بخونه يا بخوابه . اونم وقتی رديف سوم نشسته ! يکی نيست بهشون بگه لااقل حضور و غياب نکنيد !

شنبه سر کلاس رياضی مهندسی 45 صفحه از کتاب " جنگجوی صلحجو " اثر " دن ميلمن " رو خوندم . توی يک قسمت از اين کتاب اومده :

" دانشجويي در فن مراقبه ، در سکوتی بسيار عميق نشسته ، و در کنارش تعدادی ديگر نيزمشغول انجام دادن همين کار بودند . او که از مکاشفه ای که در آن خونريزی و مرگ و شياطين ترسناک نمايان شده بودند ، به وحشت افتاده بود ، برخاست و به نزد استادش رفت و آهسته گفت : " استاد ! من همين حالا ، مکاشفه ای بسيار وحشتناک ديدم ! " استاد پاسخ داد : " رهايش کن ... "

چند روز بعد ، او مشغول لذت بردن از مکاشفه ای بسيار خارق العاده و جالب بود تا به معنای حقيقی حيات و هستی پی ببرد . اين بار ، فرشته ها و تصاوير بسيار زيبا از عالم هستی و کهکشان های بی شمار مشاهده نمود . استاد ناگهان از پشت سر به نزديکش رسيد و در حالی که با چوبدستش ضربه ای به پشت گردنش می زد ، دوباره گفت : " رهايش کن . . . "

فکر کنم اين جملش روی من تاثير گذاشته ! هر کاری رو می خوام انجام بدم ، با خودم می گم رهايش کن ! راستی عيدتون مبارک . توی اين روزای تعطيلی در مورد خيلی چيزها می خواستم بنويسم . می خواستم در مورد استاد کسروی بنويسم ، چهره ی آروم سخنگوی قوه ی قضاييه ، مهندس کريمی راد ، جلوی چشمم می اومد . می خواستم در مورد روز عرفه و عيد قربان بنويسم ، ياد فيلم ابراهيم خليل ا... می افتادم . فيلم بدی نبود . به خصوص بازی زيبای محمد صادقی در نقش ابراهيم (ع) و فخر الدين صديق شريف ، به نقش شيطان ، که خداييش من يکی باورم نمی شد معلم پرورشی هميشگی ، اين قدر خوب از پس نقش منفی بربياد !ولی فيلم تاريخی که فيلم برداريش 2 ماه طول بکشه يه کم می لنگه ! يا اينکه می خواست در 104 دقيقه تمام زندگی حضرت ابراهيم رو تعريف کنه !  

وای شنبه صبح رو که نگو . از صبح که راديو رو روشن کردم ، مدام تبريک می گفت . اول فکر کردم به خاطر عيده ، اما بعد ديدم که نه مثل اينکه صدام رو بی سروصدا اعدام کردند !

من خوشحال نشدم . خوب خوشحال نشدم . به قول مسئول سايت هفتان بيشتر گيج شدم . صدام جزء تاريخ ما بود . يک ديکتاتور بزرگ تاريخ ما . شايد برای اون مرگ بزرگ تری رو پيش بينی کرده بودم . يادلم می خواست توی نابوديش ما هم شريک می بوديم . نه اينکه امريکا خودش ببره و بدوزه و هيچ حرفی هم از بلاهايی که به سر کشور و مردم ما آورد نشه ! جالب اين جا بود که صدام شهادتين هم می گفت ! يا اون جمله چی بود ، نصيحت دم مرگ : " مردم عراق من شما رو به وحدت در مقابل اشغالگران و ايرانيان سفارش می کنم . "

استغفرا... . برگرديم سر شعار خودمون : " رهايش کن ، رهايش کن . . . " خدا رو چه ديدی شايد دو روز ديگه معلوم شد اين هم بدل صدام بوده !

آدمی ، خرماست

به مناسبت سالگرد زلزله ی بم .

 

کفن کنيد ارگ را و پرتغال خونی بم را

تلقين دهيد نخل را و

و صدای ايرج بسطامی را

* * *

خرمای بم چيده اند و می گردانند

در سينی جنوب عزادار

و آدمی خرماست

تکانده می شود و از نخل ها که فرو افتاد

تنها خاک هسته اش رانگه می دارد

برای دوز بازی با فردا

* * *

به حاجيان کعبه ا... گفتم

دنبال آب زمزم اگر می گرديد ، اينجاست

و چادر عرفات امسال

در بم برپاست

* * *

در خواب بودند که شليک شد به شقيقه ها

وعقربه ها

و خون دقيقه ها بود

که ريخت روی صورت ساعت ها

و روز ، در زير خاک

اشک ريخت

بم ، آخرين پلنگ کويری بود که مرد

و ماه ، با دهان خونين گذشت !

* * *

دوباره بهای آدمی ارزان خواهد شد

دوباره پوسترهاگران می شود و رای ها گران

دوباره قصه همان خواهد بود

يکی بود ، يکی نبود

شهری بود

شهری نبود

                                                              قيصر امين پور

کریسمس مبارک

کریسمس مبارک

در شهر فورت لادرديل، فلوريدا ، من پيرمردی را می شناختم که مبتلا به سرطان خون بود . پريده رنگ و نحيف می نمود و هر روز ضعيف تر می شد و غم انگيزتر اينکه بيماريش را می شناخت و حدود باقی مانده از عمرش را می دانست . توی آپارتمان کوچکی نزديک من زندگی می کرد و من هرگز نديدم خويشاوندی به ديدارش بيايد . هر روز در هوای مرطوب و خنک صبحگاهی می ديدمش که لباس تميز و رنگينی به تن داشت و آرام در حاشيه ی زمين گلف به سمت جنگل می رفت . آرام و صبور می گذشت گويی هنوز وقت بسياری مانده بود برای تماشای جهان ، انگار که هنوز عمری وعده ی ديدار داشت با اين نمای سرسبز دل انگيز . با من آشنا بود و اگر دل را به دل راهی باشد بسيار دوستم می داشت . گاه فرصتی دست می داد به حلاوت سلامی و تبادل کلامی و سخن همواره از زندگی بود و من همواره می ديدم که زندگی از دشت های خزان گرفته ی او گامی بيشتر واپس کشيده بود به کوچ و آهنگ صميمانه ی بدرودی غريب را می شنيدم که در چشم هايش سخن می گفت . . . .

در يکی از همين روزهای زمستانی باز به هم رسيديم . چند قدمی همراهش رفتم . خسته شد . روی تنه ی بريده ی درختی نشست ، آرام و با زحمت . و من پيش پايش روی زمين چهار زانو زدم . حالا مقابل من بود ، چهره ی تکيده و بی رمقی در گذرگاه مرگ . . . .  حرفمان گل انداخت و از هر دری سخنی . بعد من ناگهان پرسيدم : " راستی برای کريسمس چه کرده ايد ؟ دو هفته بيشتر نمانده است . " و حادثه در همين لحظه رخ داد ، تلنگری . . . نه تکان شديدی به آرامش برکه ی خيال من . و اين همه در پاسخ کوتاه او بود .در پاسخی کوتاه ، صريح و مطمئن . به چشم هايم نگاه کرد ، باز لبخند زد و گفت : " برای من هر روز که چشم باز کنم و خورشيد را از پنجره ی اتاقم ببينم ، عيد است ، کريسمس است . من همه ی روزها را مثل کريسمس دوست دارم . "

دوباره سرش را بالا گرفت و به آسمان نگريست و باز لبخند زد . خدای من چيز غريبی ست اين زندگی . . . نه ، او تا کريسمس زنده نماند . اما ميراث با شکو ه او برای من هميشه تازه و شيرين است .

                                   مهدی مقصودی 

از کتاب : 

 روياهايت را فرو مگذار ، تينا هکر 

برگردان دکتر مينو مرواريد ، ويرايش مهدی مقصودی

 

تلخ نارنج

هيچ کس درست و حسابی يادش نبود که پدر، نهال را از کجا آورده بود. فقط تا همين جايش را می دانم که از وقتی باجناقش گفت: «امکان ندارد اين، اينجا بار بدهد»، لجش گرفته بود که يک حالی بدهد. از همان موقع اين نهال پرتقال شد بچه ته تقاری خانه ما...، بس که بابا نازش را می‌کشيد.

حتی يک بار که برف آمده بود و همسايه ها پشت بام را پارو می‌کردند، بابا از سر کار آمد و ديد برف‌ها را از آن بالا ريخته‌اند توی باغچه و دست بچه‌اش شکسته، چه داد و هواری راه انداخت.

چند سال که گذشت عاقبت درخت بار داد. بابا  به ميوه‌های کال و کوچک و سبزش نگاه می‌کرد و با خنده‌ای پر از شيطنت به مادر می‌گفت که می‌خواهد يکی دو تايش را هم برای باجناقش نگه دارد، وقتی رسيد.

پاييز بود که فهميديم درخت باغچه ما، نارنج است نه پرتغال!

بچه بابا ناخلف از خاک در آمده بو

                                        از کتاب تلخ نارنج نوشته کامران نجف زاده