...و ناگهان سقراط مرا از قسمت گردن گرفت و به شدت تکان داد : " بیدار شو ! اگر به صورت یقین می دانستی که از یک بیماری لاعلاج در رنج می باشی ، و چنانچه وقت کمی برای زیستن داشتی ، یقین بدان که وقت زیادی را به بطالت سپری نمی کردی ! ... خب ! این من هستم که به تو می گویم دَن : تو به راستی مبتلا به یک بیماری لاعلاج هستی ! نام این بیماری ، تولد است ! تو فقط چند سال بیشتر زنده نخواهی بود ... در واقع هیچ کس بیشتر از چند سال زنده نمی ماند ! بنابراین ، اکنون شاد و سعادتمند باش ! آن هم بدون هیچ دلیل منطقی ... بدون آنکه هیچ توضیحی وجود داشته باشد و یا آنکه بتوانی آن را وصف کنی ... در غیر این صورت ، هرگز شاد و سعادتمند نخواهی شد ! " 

            " جنگجوی صلحجو – دن میلمن "

بله بازم یک سال دیگه از این درد بی درمان گذشت ! کاش تموم دردا این طور شیرین بود ! خدا بیامرزی که شناسنامه ی من رو می نوشته ، کنار اسمم اول هم خانم و هم آقا رو خط زده ، بعد دوباره نوشته خانم . بچه که بودم ، با خودم فکر می کردم من حتما یک فرشته ام ، یک فرشته ی واقعی ! فکر می کردم اگه این طوری باشه نباید سایه داشته باشم ، یا وقتی به آیینه نگاه می کنم نباید چیزی ببینم !

اما نه ...، کم کم متوجه شدم زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست ! خیلی ساده تر و شاید خیلی قشنگ تر ! فهمیدم ما همین طوری ساده و معمولیه که یک چیز خاصیم ! یک چیز خاص و منحصر به فرد ! یکی که فقط منم که می تونم نقشش رو بازی کنم ! حالا چه سایه داشته باشم چه نداشته باشم ...!