× هیچ قماربازی عاقل نیست و هیچ عاقلی اموالش را برای امور ناچیز و بیاهمیت فدا نمیکند؛ پس هیچ قماربازی اموالش را برای امور ناچیز و بیاهمیت فدا نمیکند.
× اگر ما در اسلام چیزی بهعنوان جامعهی مدنی میداشتیم ، حتما علمای گذشته درمورد آن بحث میکردند؛ ولی میبینیم کسی دراینباره بحثی نکردهاست؛ پس یهتر است شما نیز جامعهی مدنی راپدیدهای اسلامی معرفی نکنید.
× گرایشهای معنوی و توجه جدی به امور عبادی نهتنها در مردم، بلکه در میان روحانیون هم بسیار کم شدهاست من با هر یک از روحانیون که آشنا میشومسوال میکنم که آیانماز شب میخوانند یا نه؟ اکثر قریببهاتفاق آنها میگویند: "نه" و آن را مربوط به توفیق الهی میدانند که نصیب هر کس نمیشود.
× پلورالیزم یعنی اعتقاد بهاینکه همهی ادیان برحقاند و انحصارگرایی دینی یعنی بر حق دانستن تنها یک دین. به نظرمن این یک افراط و تفریط در ارزیابی ادیان استو عقیدهی درست، راهی بین این دو است، بهاینمعنی که پیروان هر دین، دین خود را برحق بدانند و علاوهبرآن بگویند ادیان دیگر بهاندازهیحظی که از دین ما بردهاند برحقاند.
× بعضی از مسلمانان طرفدار انقلاب اسلامی نیستند؛ پس برخی از طرفداران انقلاب اسلامی، مسلمان نیستند.
× بله، نظام آموزشی دانشگاه مشکلاتی دارد؛ ولی غیراز شما نزدیک پنجهزار نفر دانشجوی دیگر هم دراین دانشگاه مشغول تحصیل هستند و خود را با این سیستم هماهنگ کردهاند؛ پس بهتر است شما هم بهجای انتقاد و اعتراض سعی کنی خودت را با این وضع مطابقت دهی.
× بهنظر گروهی از افراد قانون اجباری ساختن کمربند ایمنی برای افرادی که روی صندلیهای جلوی اتومبیل مینشینند سلب آزادی فردی است. چون اگر حادثهای واقع شود به افراد دیگر آسیب نمیرسد و فقط خود فرد است که ممکن است صدمه ببیند.
× انسان مانند بالن است و مال و منال همچون وزنههای آویزان به او هستند. هرچه این وزنهها کمتر باشد، انسان اوج بیشتری میگیرد و به کمالات بیشتری میرسد. اما اگر وزن بالن خیلی کم شود و از اتمسفر بگذرد، موجب نابودی انسان خواهد شد.
× اثرات مهم کشیدن سیگاردرابتدا مربوط به بهداشت ذهنی انسان میشود و منشا عادت سیگار کشیدن عبارت است از جستجو برای ارضای یک خواست (رضامندی). میزان امید به زندگی در جامعهی ما در سالهای اخیر بهمیزان زیادی افزایش یافتهاست؛ ممکناست حالت آرامبخش، رضامندی و لذتی که بهوسیلهی سیگار کشیدن بهوجود میآید طول عمر خیلی از افراد را افزایش دهد که در چنین شرایطی سیگار کشیدن سودمند خواهد بود.

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا
دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا
درد گفته است درد هم شنفته است
پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
" قیصر امینپور"
روحش شاد.
باور کنید منظوری ندارم، فقط دیشب بعد از گفتگوی ویژهی خبری آقای رییسجمهور یاد کتاب "سوتی" افتادم. لطفا شما هم وقتی میخونید منظوری نداشته باشید!
× اگر شما با من مخالفت نکنید، از کجا میتوانم بفهمم که حق با من است؟
ساموئل گلدوین، سینماگر معروف، خطاب به سیدنی کینگزلی، نویسنده
× با این جوابهایی که دارم برایتان آماده میکنم میتوانید به سوالهای زیادی پاسخ بدهید چون با خیلی از سوالها جفتوجور میشوند.
نامهای از ماریون باری پسر، شهردار واشنگتن دی. سی.
× نظام سرمایهداری خصوصی بهاین معنیست که بعضی از افراد جامعه نسبت به بقیه درآمد بیشتری داشته باشند. جری براون، فرماندار ایالت کالیفرنیا
× مردم فیلیپین زیبایی میخواهند. من مجبورم زیبا به نظر بیایم تا مردم بیچارهی فیلیپین ستارهای داشته باشند تا از محلههای فقیرنشین به او نگاه کنند.
ایملدا مارکوس، همسر رییس جمهور فیلیپین
× ما به موفقیتهایی هم رسیدهایم. مثلا سعی کردهایم که همه را بهطور یکسان در فقر سهیم کنیم. نویین کوتاچ، وزیر امور خارجهی ویتنام
× همانطور که قبلا گفتهام و دیروز هم گفتم، این یکی از مسایل عمدهای است که در ادینبورگ یا حل میشود یا نمیشود. داگلاس هرد، نمایندهی مجلس آمریکا
× من متحدین و غیر متحدین، هر دو را قبول دارم. جرج بوش پدر
× آنطوری که من این کار را انجام دادم نه، آنطور که منظورم بود انجام بدهید.
اتو پرمینگر، کارگردان، به دارنل و وایلد، در مورد اینکه چهطور یکی از صحنهها را بازی کنند.
× شاید لازم باشد نصف مردم فیلیپین را قتل عام کنیم تا نصف باقیمانده شیوهی زندگی بهتری نسبت به وضعیت نیمه بربری فعلی پیش بگیرند.
ژنرال شافتر، ژنرال آمریکایی مامور مطیعکردن فیلیپینیها در سال۱۹۰۰
× دقیقا به خاطر حفاظت و تضمین دموکراسی و آزادی است که امروزه باید بیش از پیش انعطافناپذیر باشیم. آگوست پینوشه، رئیسجمهور شیلی،۱۹۸۴
× اگر وانمود کنید که میدانید چه میکنید، خواهید دید که این کار چهقدر به شما کمک میکند. از کتاب آموزشی برای حسابرسان مالیاتی آمریکا
× وقتی به شما چیزی را نمیگوییم، دروغ گفتهایم. اما وقتی چیزهایی را به شما میگوییم که واقعیت ندارند، دروغ نگفتهایم.
یک کارمند آمریکایی، به نقل از نیوزدی، ۱۱ژانویهی ۱۹۹۱
× آنها به درآمدهای کم و کنارآمدن با گرفتاریهای مالی عادت کردهاند.
توماس بول، رییس دانشگاه نوتردام، اینکه چرا نباید برای حقوق پایین کارکنان دانشگاه فکری کرد
× میدانید به حقوق کم قانع بودن یعنیچه؟ یعنی لذت بردن از این حقیقت که ارزش شما و کارتان بیشتر از حقوقتان است، لذتبردن پاک و ناب از حقیقتی که کشف نشده.
پدر روحانی اس. ام. اسمیت، کلیسای پیتسبورگ
× پرزیدنت جورج بوش اغلب از هزار نقطهی روشن صحبت میکنند. من دوست دارم تصور کنم که این نقطههای روشن همان نور درخشان سیگارها، سیگارتها و پیپهای روشن در کشور است که سمبل واقعی این مملکت یعنی تنباکوست.
الیس میلان، توزیع کنندهی تنباکو، نقل شده در مجلهی "پست اینتلیجنسرسیاتل"
× ما ثروتمندان همیشه این تصور که نکند دائما در حال تفریح و خوشگذرانی باشیم رنجمان میدهد. در صورتی که مثلا من در هفتهی گذشته سه بار به مجلس رقص رفتم و هر سه بار هم برای جمعآوری خیرات و اعانه بود.
رز ساکس، خانم پولدار و اهل رفتن به مهمانی، مقیم پالم پیچ آمریکا
× من خیلی وطنم را دوست دارم و در تمام طول زندگیام فقط یک جنایت مرتکب شدهام. جان واکر، متهم به جاسوسی برای روسیه، در مصاحبه با اف. بی. آی
+ برگرفته از کتاب "سوتی۱" گردآورندگان: راس و کاترین پتراس
۸- هدیه: زیباترین هدیه گل است.
× هدیه نباید گرانقیمت باشدبلکه باید سلیقهی شخص را در نظر بگیرید.
× هدیههای آورده شده از طرف میهمانان، باید در حضور آنها باز شده و تشکر گردد ولی در صورتیکه تعدادی از میهمانان هدیه نیاوردهاند، نباید هدیههای دیگران را در حضور آنها باز کرد بلکه فقط باید تشکر کرد.
× در صورت بردن هدیه "اسباببازی" برای بچهها باید به تعداد آنها اسباببازی تهیه نمایید. ضمنا دادن پول به عنوان هدیه به بچهها شایسته نمیباشد.
۷- گل: گل قدمتی بیش از انسان دارد بهطوریکه هزارها سال بهعنوان سمبل عشق و زیبایی به بشر خدمت کرده است.
× "دوروتی سی ستملر" نویسندهی کتاب "رزهای دیروز" چنین مینویسد: "... دنیای اسلام پیامبر خود را با گل رز به خاطر میآورد چنانچه قطرهای از عرق پیامبر اسلام (ص) در راه رفتن به بهشت بر زمین افتاد و تبدیل به گل رز شد، ..."
× معمولا هنگام هدیه دادن گل، تعداد شاخههای گل باید فرد باشد زیرا در این صورت آرایش آنها زیباتر خواهد بود.در صورت زیاد بودن گلها، تعداد آنها مطرح نمیباشد.
× پس از دریافت گل باید آنها را در گلدان و در محل مناسبی روی میز قرار دهد.
× معمولا در موارد زیر بردن گل متداول میباشد: مسافر تازهوارد، جشن تولد، نامزدی، ازدواج، بچهدارشدن، خانهی جدید، مراسم عزاداری، سالگرد ازدواج، ترفیع، افتتاحیه، نمایشگاهها و ...
× بعضی از کشورها گلهایی را بهعنوان سمبل سرزمین خود انتخاب کردهاند. بهعنوانمثال: ایران گل رز، هلند لاله و ...
۶- چگونه از جلوی صفوف نشسته عبور کنیم؟ (سینما، تئاتر و ...)
× هنگام عبور از مقابل صفوف نشسته، عبورکننده باید صورتش در حین حرکت به طرف کسانی که نشستهاند باشد، تا باعث ایجاد مزاحمت یا لگد کردن پاها نشود.
× استثنا: در مساجد، کلیساها و مکانهای مذهبی بهخاطر احترام به محراب یا قسمتهایی که از احترام خاصی برخوردارندباید پشت به صفوف نشسته حرکت کرد.
۵- چهموقع آقایان جلوتر از خانمها حرکت میکنند؟
× هنگام عبور از درهای گردون به منظور چرخاندن در
× عبور از درهای فنرداربه منظور نگهداری در
× هنگام ورود به رستوران
× عبور از میان جمعیت
×هنگام حرکت در صفوف (صف اتوبوس، بانک، ارزاق و ...)
× هنگام بالا رفتن از پلهها، خانمها باید به آقایان اجازه دهند که اول بروند.
× هنگام پایین آمدن از پلهها، با توجه به لباس و انواع مدلهای کفش خانمها، آقا باید در جلو حرکت کند تا در صورت افتادن خانم از پلهها حتیالامکان از سقوط او جلوگیری نماید. ضمنا در صورت پهن بودن پلهها، آقا و خانم میتوانند در کنار هم حرکت کنند.
× صفوف نشسته (در سینما، تئاتر، سخنرانیها و ...) بهمنظور بازکردن راه عبور.
× برای بازکردن درهای گردون یا فنردار، اگر خانم جلو بود، آقا باید جلو رفته و عبارت "اجازه بفرمایید" را گفته و در را باز میکند و آن را نگهمیدارد تا خانم داخل شود.
۴- بوسیدن دست: بوسیدن دست رسمی است که در زمان قدیم در فرانسه متداول بوده و هماکنون در میهمانیهای اشرافی این رسم پابرجا میباشد. ضمنا بوسیدن دست روحانیون متداول است.
× نحوهی بوسیدن بدین طریق است که بعد از خم شدن و یا زانوزدن، دست راست را در سر حد مچ بوسه میزنند. (البته حالت آن را انجام میدهند.)
× بوسیدن دست در بین جوانان، همشاگردیها و همکاران متداول نمیباشد.
× هرگز نباید دست دختران جوان را بوسید.
× در مجامع عمومی، بوسیدن دست شایسته نیست.
۳- دست دادن: چه کسی اول دست دراز میکند؟
× بزرگتر به کوچکتر
× مافوق به زیردست
× هنگامی که کسی چند بسته یا پاکت در دست دارد و دستهای او آزاد نیست، نباید دست خود را به سوی او دراز کنیم تا مجبور شود برای دستدادن بستهها را زمین بگذارد یا همه را به یک دست یا زیر بغل نگهدارد.
× هنگام دستدادن نباید دست طرف مقابل را فشرد، بهخصوص اگر انگشتری در دست داشته باشد، و یا زمان دستدادن را طولانی کرد.
× هنگام جداشدن از یک جمع، دستدادن با همه لزومی ندارد و فقط میتوان با یک معذرتخواهی خداحافظی کرد.
× آقایان باید بدون دستکش دست بدهند در صورتیکه طرف مقابل دست دراز کرده و زمانی برای درآوردن دستکش نیست، دست دادن با دستکش ضمن عذرخواهی مانعی ندارد و این جمله گفتهمیشود: "ببخشید که با دستکش دست میدهم."
× هنگام دستدادن با کسی نباید فاصله آنقدر زیاد باشد که مجبور شوید دست خود را خیلی دراز کنید.
× هنگام دستدادن باید به صورت شخص نگاه کرد و با لبخند یا کمی خمکردن سر اظهار خوشحالی کرد.
× هنگامی که میهمانان درحال غذاخوردن میباشند و میهمان تازهای وارد میشود فقط میزبان با او دست میدهد و سایرین با لبخند و تکان دادن سر اظهار آشنایی میکنند.
۲ – معرفی: کی به کی معرفی میشود؟
× کوچکتر به بزرگتر: ابتدا نام بزرگتر آورده میشود. به عنوان مثال: "آقای حسینی (بزرگتر) ، اجازه میفرمایید آقای محمدی (کوچکتر) را به شما معرفی کنم."
× معرفی آقا به خانم: ابتدا نام خانم برده میشود و سپس نام آقای مورد نظر، به عنوان مثال: "خانم حسینی اجازه میفرمایید آقای جمشیدی را به شما معرفی کنم."
× استثنا: در حضور رهبر، رییسجمهور، نخستوزیروشخصیتهای مذهبی، خانم به آقا معرفی میشود.
× خانمها را برای معرفی نزد آقایان نمیبرندبلکه در صورت نیازبه معرفی، آقایان نزد خانمها میروند.
× خانمی که نشستهاست برای معرفی از جای خود بلند نمیشود، مگر اینکه با خانمی مسنتر از خود یا شخصیتی بلندمرتبه روبهرو میشود.
× هنگام معرفی یک دوشیزه به بانو، دوشیزه باید از جای خود بلند شود.
× حتیالمقدور میزبان میهمانها را به یکدیگر معرفی میکند، درغیراینصورت میهمانهایی که برای اولینبار با یکدیگر برخورد میکنندخود را و درصورتیکه همراهانی داشتهباشند، آنها را نیز به طرف مقابل معرفی میکنند.
× برای معرفی دو نفر درصورتیکه از نظر مقام، شغل یا سن همطراز باشند معرفی هرکدام به یکدیگر فرقی نمیکند. بهعنوان مثال: "آقای محمدی، این آقای حسینی ست."
× برای معرفی یک نفر به یک گروه، ابتدا نام تازهوارد گفتهشده و سپس اسامی یکایک گروه، نشسته و یا ایستاده معرفی میشوند.
× در هنگام معرفی بهتر است جملهی "از ملاقات شما خوشحالم" گفته شود.
برگرفته از کتاب آداب معاشرت نوشته ی منصور احمدی
یکی از عوامل مهم تمدن هر ملتی به تربیت اجتماعی و میزان توجه مردم آن کشور به اصول صحیح معاشرت و رعایت حقوق دیگران ارتباط دارد . شرایط زمان و مکان در چگونگی قواعد اخلاقی تاثیر دارند . هر کشوری دارای آداب و رسوم خاصی ست که زاییده ی شرایط زندگی مردم آن است ولی به طور کلی در بین همه ی ملت ها اصول کلی اخلاقی مشترکی وجود دارند که باید آن را رعایت نمود . در این کتاب باروش صحیح برخورد با دیگران ، نحوه ی لباس پوشیدن ، غذا خوردن ، طرز صحبت کردن ، آداب انواع میهمانی ها و اصول اخلاقی در رانندگی و ... آشنا می شوید.
1 - سلام : کی به کی سلام می کند ؟
- کوچکتر به بزرگتر
- زیر دست به مافوق
- آقا به خانم
- میهمان به میزبان
- تازه وارد به حاضرین : هر تازه وارد به جمعی در ابتدای ورود فقط یک بار سلام می کند ولی بعدا متناسب با نوع میهمانی تا حد امکان نزد آشنایان و دیگران رفته و در مدت کوتاهی سلام و احوال پرسی می کند .
* در صورتی که آقایان کلاه داشته باشند ، هنگام سلام و احوال پرسی باید کلاه خود را بردارند و تا قبل از خداحافظی آن را بر سر نگذارند .
* در سلام کردن معمولا اسم طرف مقابل گفته می شود . به عنوان مثال : " صبح بخیر آقای محمدی " یا " سلام خانم حسینی " .
شاعر می گه : " می خوام برم به تهرون ... می خوام برم به تهرون ... "
ای بابا ، خواهران و برادران عزیز خودتون رو کنترل کنید،این رو اون شاعر نگفته!این باید به سبک مثلا رضا صادقی خودمون، مجید خراط ها یا حالا چون چاوشی هم مجوز گرفته مدل اونم می شه بخونید.
هِی روزگار ، امسال نتونستیم بریم نمایشگاه. یعنی نمی دونم چی شد بردن دانشگاه کنسل شد، ما هم دیگه نرفتیم دنبالش که خودمون بریم. هیچ وقت فکر نمی کردم دلم این قدر برای نمایشگاه تنگ بشه ! هر چند می گن امسال به هیچ وجه کیفیت سال های قبل رو نداره، ولی از فکر اینکه یه جایی الان اون همه کتاب هست، کتاب هایی که برا پیدا کردن بعضی هاشون باید هفت خان رو طی کنی، غصه دار می شم! منم کم نیاوردم، می خوام تو ایام نمایشگاه کلی کتاب از کتاب هایی رو که دوست دارم برا خودم بخرم! از هفته ی پیش هم شروع کردم.

چیزی در مورد 1001کتابی که هر کس قبل از مرگ باید بخونه شنیدید ؟ این در واقع اسم یک کتابه که کتاب های بزرگ رو لیست کرده و دلیل اینکه چرا حتما باید خونده بشه رو هم آورده! اعضای جیره ی کتاب اسم 220 تا از این کتاب ها رو که به فارسی ترجمه شده نوشتند . من که شمردم فقط 34 تا رو خونده بودم! پس باید هر چه زودتر دست به کار شد .
اولین کتابی که خریدم : " حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه " مصطفی مستور
" حرف که می زنی/من از هراس طوفان/زل می زنم به میز/به زیرسیگاری/به خودکار/تا باد مرا نبرد به آسمان./لبخند که می زنی/من-عین هالوها-زل می زنم به دست هات/به ساعت مچی طلایی ات/به آستین پیراهنت/تا فرو نروم در زمین./دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای/در کلمه ای انگار/در شین/درقاف/در نقطه ها."
حتما شنیدید شهرام جزایری مامورا رو پیچونده ، یا شاید هم مامورا و شهرام با هم مردم رو پیچوندن ! خلاصه که من می دونم شهرام جزایری کجاست ! می دونم . می دونم . نه نمی دونم ! نمی دونم ! به خدا نمی دونم ! استغفر ا... ! یعنی فقط حدس می زنم . می گین از کجا ؟! الان بهتون می گم :
از اون جایی که به گفته ی رییس جمهور محترم ،ایران به اندازه ی کافی جا و کار و آب و نون برای همه داره ، همسایه ی ماسه تا پسر قد و نیم قد داره به نام های ، سبحان شش ساله ، سامان سه ساله ، سالار ، عشق من ، یک سال و نیم ! چند روز پیش جاتون خالی سبحان و سامان خونه ی ما بودند .ما هم برای سرگرم کردن بروبچس و توسعه ی فرهنگ مطالعه رفتیم و از میون کتاب های دوران جوانی ، کتاب " دزده و مرغ فلفلی " نوشته ی منوچهر احترامی رو برداشتیم و آوردیم .راستی این کتاب رو یادتون هست ؟ ! عیبی نداره براتون تعریف می کنم . خوب کوچولو های من ، مسواک بزنید ، برید زیر لحاف ، چشماتونم ببندید . یکی بود یکی نبود : 
" توی ده شلمرود فلفلی مرغش تک بود یه ده بود و یه فلفلی یه مرغ زرد کاکلی یه روز که خیلی خسته بود کنج اتاق نشسته بود یه دزد رند ناقلا شیطون و بدجنس و بلا اومد و یک کیسه آورد کاکلی رو دزدید و برد تنگ غروب که فلفلی رفت به سراغ کاکلی نه آب بود و نه دونه بود نه کاکلی تو لونه بود داد زد و گفت : مرغ کاکلی ، توپول موپولی، دست و پا گلی، نوک حنایی ، کجایی ؟ فلفلی هی صدا زد اما جواب نیومد تنها یه رد پا به جا مونده بود اون دوروبرا آقا فلفلی ، قبا به تن ، شال به کمر ، گیوه به پا ، کلا به سر ، یه کوزه آب ، یه سفره نون از توی ده اومد بیرون کدخدا گفت : اوقور بخیر ، مگه با ما قهری فلفلی ؟ عازم شهری فلفلی؟ فلفلی گفت : اون مرغ زرد پا کوتاه،کاکل حنای نوک طلا ، که صد تومن می خریدنش نمی دادمش ،دزده گرفت و بردش، میرم که پیداش بکنم دزده رو رسواش بکنم یکسره رفت ارومیه تا ببینه کی به کیه اینور و دید اونورو دید اینجاواونجا سرکشید نه مرغودید،نه دزدو دید ازاونجا رفت به تبریز منظره هاش دل انگیز اینجاواونجا سرکشید نه مرغودید،نه دزدو دید ازاونجا شد سوار فیل یکسره رفت به اردبیل کوه سهند و سبلان سرکشیده به آسمان از پشت کوه سرک کشید نه مرغودید،نه دزدو دید از اونجا رفت به آستارا شهر قشنگ باصفا گوشه کنارا سرک کشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از آنجا بی معطلی یکسره رفت به انزلی میان دریا کشتی بود ماهی به این درشتی بود تو کشتی ها سرک کشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از اونجا رفت به شهر رشت اینور و گشت ، اونوروگشت تو شالیزارها سرک کشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از اونجا رفت به لاهیجان مردم خوب مهربان شهر به این مصفایی سرتاسرش باغ چایی یه گشتی توی کوچه خورد یه عالمه کلوچه خورد ... اینجارو گشت،آنجاروگشت از تنکابن هم گذشت. عروس شهرهای شمال مرکز باغ پرتغال از آنجا بامینی بوس یکسره رفت به چالوس اینجاو آنجاسرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از بس که هی بارون آمد از آنجاهم بیرون آمد نشت توی سواری رفت توی شهر ساری دومترونیم پارچه خرید نه مرغودید ،نه دزدو دید از اونجا شاد و خندون رفت توی شهر گرگان ترکمن های اسب سوار دنبال هم قطار قطار تودشت و صحراسرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از اونجا بیرون آمد رفت توی شهر گنبد گنبد قابوس اینجاست ببین،ببین،چه زیباست اینجاواونجا سرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از توی شهر گنبد یکسره رفت به مشهد وقتی به صحن نو رسید یکدفعه کدخدا رو دید کدخدا گفت:سفر بخیر! همه جا رو گشتی فلفلی ، چه طوری مشتی فلفلی؟ تنها میای تنها میری، بگو ببینم کجا میری؟ فلفلی گفت:دارم یه جای دور می رم به شهر نیشابور می رم هندونه هاش چه عالیه! حقا که جاتون خالیه تو جالیزها سرک کشید اینجاواونجا سرکشید سوار سوار ، پیاده سوار،خودشو رسوندبه سبزوار سرتاسرش باغ هلوريا "هلوهلوبروتوگلو" از آنجا رفت به شاهرود آب و هواش چه خوب بود وقتی رسید به دامغان پسته خرید فراوان از اونجارفت به گرمسار خربزه های آبدار از اونجا رفت به تهران شهر بزرگ ایران شهر نگو ، شهر فرنگ هر چی بخوای ، از همه رنگ توی شلوغی سرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از شلوغی کلافه شد، عازم شهر ساوه شد هواپراز بوی بهار زمین پر از باغ انار اینجارودید،آنجارودید رفت و به شهر قم رسید سوهان فرداعلا،شیرین مثل حلوا، "حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی" به شهر کاشان که رسید اینجا دوید،آنجادوید عقرب و قالی یک طرف گلاب عالی یک طرف تو گلزارها سرک کشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از اونجا رو به پایین رفت به نطنز ونایین از اونجا رفت به اصفهان اینجا کجاست نصف جهان ساختموناش قشنگ قشنگ با کاشی های رنگارنگ توساختمون هاسرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید اسباباشو چید توی ساک از اصفهان رفت به اراک اینجاوآنجاسرکشید،انگور بی دانه خرید چه انگوری چه انگوری،مثل چراغ زنبوری همراه یک مسافر شد راهی ملایر تو کوچه و تو بازار کشمش و شیره بسیار اینجا و اونجا سرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از ملایر دوان دوان دوید به سوی همدان بدون هیچ معطلی رفت ورسید به بوعلی پای پیادده شد روان از همدان به باختران اینجا و اونجا سرکشید چیزی به جز گیوه ندید از باختران راه افتاد بسوی خرم آباد به خرم آباد که رسید نه مرغودید ،نه دزدو دید از اونجا رفت به دزفول هر کی به کاری مشغول از اونجا با یه پرواز پرید تو شهر اهواز وقتی رسید غروب بود صحبت تانک و توپ بود تو اهواز هم نایستاد تنگ غروب راه افتاد از توی شهر اهواز یکسره رفت به شیراز حافظ وسعدی را ببین چه دل فزا چه دل نشین اینجا دوید،اونجا دوید گوشه کناروسرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید رفت به شهر یزد رسید قطاب و باقلوا خرید پشمک و زولبیا خرید شد عازم رفسنجان از اونجا رفت به کرمان شهری که قالی داره زیره ی عالی داره اینجا و اونجا سرکشید نه مرغودید ،نه دزدو دید از پشت کوه تفتان شدعازم زاهدان اینجا و اونجا سرکشید یک ردپای تازه دید روی شتر سوار شد عازم چابهار شد دوروبرونگا کرد ردپاشو پیداکرد این همه آزارم دادی بالاخره،گیر افتادی حالا می خوای چی کار کنی ؟ کدوم طرف فرار کنی؟ نه اینوری نه اونوری یه راست برو کلانتری ای مرغ زرد پاکوتا کاکل حنای نوک طلا هی دنبالت دویدم رنج سفر کشیدم خوب شد که پیدات کردم الانه برمیگردم می برمت به خونه می دمت آب و دونه دونه بخور که چاق شی سالم و سردماغ شی"
اِ ، شما که هنوز نخوابیدین ! بی خیال بپردازیم به نقد وبررسی داستان .من چاپ زمان خودم رو ندارم . نمی دونم چاپ اول کتاب مربوط به چه سالی می شه ، این نسخه چاپ هشتم ، سال 1376 ، باتیراژ 60000 نسخه و قیمت 170 تومانه !
خلاصه شروع کردیم به بلند خوانی کتاب براشون که دیدیم بند اول تموم نشده دارن از سروکول ما وکتاب بالا می رن ! ماهم که شور واشتیاق اونها رو برای مطالعه دیدیم فهمیدیم که نیازی به توسعه ی فرهنگ مطالعه نیست ! ولی بعد از رفتن بروبچس خود برآن شدیم که گریزی به خاطرات بزنیم و کتاب رو بخونیم ، که دیدیم نه بنده های خدا حق دارن بچه های این دوره و زمونه که معنی کلماتی مثل ده ، قبا ، شال ، گیوه ، کوزه، کدخدا ، مشتی ، سردماغ ، تن تنانی،اوقوربخیر (این یکی رو خودم هم مطمئن نیستم!) و ... رو نمی فهمن ! تازه ببینید تو اون روزگارم مردم به پلیس اعتماد نداشتن !ترجیح می دادن خودشون دنبال مالشون بگردن . این رو داشته باشین که مرغ فلفلی باعث فخر و مباهاتش توی ده بوده ، نه ماشین آخرین سیستم و موبایل چنان و ویلای فلان ! این رو می گن اهمیت به دامپروری ، تولید ، اشتغال و ... از اون طرف ببینید چقدر آمار جرم و جنایت پایین بوده که بنده خدایی که یک مرغ دزدیده ، با اسم دزد رند ناقلا ، شیطون و بدجنس و بلا نامیده می شده ، فلفلی هم برای پس گرفتن مرغش و تحویل دزد به قانون حاضره تموم ایران رو بره ! از همه مهم تر ، از همه مهم تر ، اینکه اون موقع مسافرت چقدر ارزون بوده که فلفلی که توی ده زندگی می کرده ، تونسته به تموم شهرها سفر کنه ، کلی هم چیزی بخره ! ( ای روزگار ) چقدر هم پول ارزش داشته که فلفلی مرغش رو 100 تومن می خریدن ، اونم نمی داده!
یه نکته ی دیگه این که اون موقع بیوتکنولوژی رشد نکرده بوده همه چیز طبیعیه طبیعی بوده ، مثل مرغ فلفلی : مرغ زرد پا کوتاه، کاکل حنای نوک طلای تپل مپلی !
خلاصه که فهمیدین شهرام کجاست ؟! یعنی اونهایی که دنبالش دارن می گردن بدونن قرار نیست از مرزهای غرب ( به خصوص ترکیه ) در بره ، بلکه می ره طرف چابهار تا از اون طرف از مرز خارج بشه . مثل دزد مرغ فلفلی !
در شهر فورت لادرديل، فلوريدا ، من پيرمردی را می شناختم که مبتلا به سرطان خون بود . پريده رنگ و نحيف می نمود و هر روز ضعيف تر می شد و غم انگيزتر اينکه بيماريش را می شناخت و حدود باقی مانده از عمرش را می دانست . توی آپارتمان کوچکی نزديک من زندگی می کرد و من هرگز نديدم خويشاوندی به ديدارش بيايد . هر روز در هوای مرطوب و خنک صبحگاهی می ديدمش که لباس تميز و رنگينی به تن داشت و آرام در حاشيه ی زمين گلف به سمت جنگل می رفت . آرام و صبور می گذشت گويی هنوز وقت بسياری مانده بود برای تماشای جهان ، انگار که هنوز عمری وعده ی ديدار داشت با اين نمای سرسبز دل انگيز . با من آشنا بود و اگر دل را به دل راهی باشد بسيار دوستم می داشت . گاه فرصتی دست می داد به حلاوت سلامی و تبادل کلامی و سخن همواره از زندگی بود و من همواره می ديدم که زندگی از دشت های خزان گرفته ی او گامی بيشتر واپس کشيده بود به کوچ و آهنگ صميمانه ی بدرودی غريب را می شنيدم که در چشم هايش سخن می گفت . . . .
در يکی از همين روزهای زمستانی باز به هم رسيديم . چند قدمی همراهش رفتم . خسته شد . روی تنه ی بريده ی درختی نشست ، آرام و با زحمت . و من پيش پايش روی زمين چهار زانو زدم . حالا مقابل من بود ، چهره ی تکيده و بی رمقی در گذرگاه مرگ . . . . حرفمان گل انداخت و از هر دری سخنی . بعد من ناگهان پرسيدم : " راستی برای کريسمس چه کرده ايد ؟ دو هفته بيشتر نمانده است . " و حادثه در همين لحظه رخ داد ، تلنگری . . . نه تکان شديدی به آرامش برکه ی خيال من . و اين همه در پاسخ کوتاه او بود .در پاسخی کوتاه ، صريح و مطمئن . به چشم هايم نگاه کرد ، باز لبخند زد و گفت : " برای من هر روز که چشم باز کنم و خورشيد را از پنجره ی اتاقم ببينم ، عيد است ، کريسمس است . من همه ی روزها را مثل کريسمس دوست دارم . "
دوباره سرش را بالا گرفت و به آسمان نگريست و باز لبخند زد . خدای من چيز غريبی ست اين زندگی . . . نه ، او تا کريسمس زنده نماند . اما ميراث با شکو ه او برای من هميشه تازه و شيرين است .
مهدی مقصودی
از کتاب :
روياهايت را فرو مگذار ، تينا هکر
برگردان دکتر مينو مرواريد ، ويرايش مهدی مقصودی
هيچ کس درست و حسابی يادش نبود که پدر، نهال را از کجا آورده بود. فقط تا همين جايش را می دانم که از وقتی باجناقش گفت: «امکان ندارد اين، اينجا بار بدهد»، لجش گرفته بود که يک حالی بدهد. از همان موقع اين نهال پرتقال شد بچه ته تقاری خانه ما...، بس که بابا نازش را میکشيد.
حتی يک بار که برف آمده بود و همسايه ها پشت بام را پارو میکردند، بابا از سر کار آمد و ديد برفها را از آن بالا ريختهاند توی باغچه و دست بچهاش شکسته، چه داد و هواری راه انداخت.
چند سال که گذشت عاقبت درخت بار داد. بابا به ميوههای کال و کوچک و سبزش نگاه میکرد و با خندهای پر از شيطنت به مادر میگفت که میخواهد يکی دو تايش را هم برای باجناقش نگه دارد، وقتی رسيد.
پاييز بود که فهميديم درخت باغچه ما، نارنج است نه پرتغال!
بچه بابا ناخلف از خاک در آمده بو
از کتاب تلخ نارنج نوشته کامران نجف زاده


