
سلام سلام سلام من برگشتم. بالاخره تموم شد. چی؟ ماهوارهی امید؟! نهبابا اون رو که چند ماه قبل تموم کردم دادم دست احمدینژاد پرتاب کنه؛ طرح خرسندسازی مامان و بابا تموم شد. یعنی چی؟! یعنی اینکه ما نشسته بودیم تو اتاق و در اتاق رو بستهبودیم و عین ملاها یه میز گذاشتهبودیم جلومون و مثلا درس میخوندیم! ولی از اونجایی که شما خوب منو میشناسید و میدونید نمیتونم بیشتر از ۱۱ ثانیه یک جا بشینم پس بدونید که زیر میز خبرهایی بوده! چی؟! استغفرا...! روم به دیوار مگه تا حالا از این میز ملاییها ندیدید؟! زیر اونا یک نفر هم جا نمیشه چه برسه به دو نفر! خواهشا برچسب نزنید!
پس اون زیر چه خبر بوده؟! نمیگم تو کفِش بمونید!
ولی واقعا از تمام رفقا که تو این مدت جویای حال ما میشدن سپاسگزارم. راستش وقتی بعد از مدتها به اینجا سرزدم و محبت دوستان رو دیدم شرمنده شدم. ولی خوب کاریش نمیشه کرد؛ اینا تازه غیبت صغریست! دارم آمادتون میکنم واسه کبری!
حالا چی شد نتیجهی این همه درس خوندن؟ هیچی. ساعت ۷:۱۵ دانشکده الهیات نشستهبودم چون گفتهبودن ۷:۳۰ در حوزه بسته میشه! بگذریم که ۸:۳۰ شروع شد و ۴:۳۰ هم زمان آزمون بود. چشمتون روز بد نبینه؛ بعد از ۵:۳۰ سروکله زدن با سوالات فضایی، میخواستم با سری سربلند و دلی پرامید از روی صندلی بلندشم که اگر حکم به شایسته سالاری باشه بیشک من و ایضا امثال بنده قبولن، که دیدم ای دل غافل هر کار میکنم گردن و ستون فقراتم صاف نمیشه! بهناچار با همان حالت محجوببهحیا از جای خاسته و فهمیدم عدالت جز با اصلاحات بهدست نمیآید! تکبیر.



